با حافظ که خلوت می کنی تو گویی پا به دنیایی می گذاری که هر چه در آن سیر می کنی پر است از دید نی های نو و دل انگیز . هر غزل عمارتی است در غایت ظرافت و زیبایی ، دست معماری از غیب ، گویی آن را پرداخته است .
باغی است سخت دلگشا و بوستانی است عجیب تماشایی ، قدم که در آن می نهی ، پای دلت را یارای بیرون آمدن از آن نیست .
دل به هرغزل که می دهی رگه هایی از یک عشق عمیق را در آن می یابی و دل که داده باشی دائما" با رگ و پوستت عشق را احساس می کنی....لمس می کنی.......انگار با معشوق رو به رو و زانو به زانو نشسته ای غزل خواجه نا گریزت می کند.....نا گزیرت می کند......ناگریز از خواندن ....ناگزیر از عشق ورزی....کافی است دل داده باشی....دل از دست رفته باشی ، آن وقت می توانی جزء جزء زیر و بم های عشق را در بیت بیت هر غزل خواجه شیراز بیابی.....و انگار حرف اصلا" مال تو ست.....از دل تو بر می آید و او حرف دل تو را می زند .
گاه یک بیتش چنان شرابی می شود که بی خودت می کند و در این بی خود شدن ها.....دلت می خواهد فریاد بزنی و به همه بگویی چه دیده ای....چه خوانده ای.....و تا کجای دلت لرزیده ......شرابی است گوارا.... حجم هجوم یا هجوم حجم بی کران واژه های ناب که برجان دل و وجودت می ریزد....سرشار و لبریزت می کند....باز هم از عشق .
واین کشف بدیع ...دین نادیدنی ها که شاید به چشم ما نیاید.....این شکار واژه در بزنگاه شور و جذبه....این نقاشی کلام......سحر اعجاز حافظ است.
دیوان حافظی دارم با خطی خوش....همراه همیشگی من است....یادگاری از یک دوست که این روزها سخت دلتنگ دیدنش هستم.....همان کتابی که در آخرین گرمای آغوش مادر که وداعی بود برای حج ، در گوشش زمزمه کردم.....این دیوان حافظ مرا تبرک کن......واو رفت و در آمدنش کتابی داد به من که تا چندی بوی خوش عطر چادر نمازش را می داد......دیوانی که متبرک شده بود......
نیت می کنم....حافظ را باز می کنم .....بیت آخرش این است:
جان نقد محقر است حافظ
از بهر نثار خوش نباشد........و کاش می شد ذوب شد در تک تک واژه های دیوانش و نقد محقر را نثارش کرد..... همین
حاج بابا
گوشی را که بر داشتم پدرم بود . وسط شام خوردن . سلام و احوالپرسی معمول که گذشت ، گوشی را داد به مادرم ...... صدایش را که شنیدم ، سخت گرفته بود .
ارتعاش صدایش مرا همیشه غمگین می کرد و می دانستم هوای دلش بارانی بوده است . اشکهایی که من نمی دیدم ولی عجیب حس می کردم . از پدر بزرگم که پرسیدم ، درهق هقی نجوا گونه گفت : حاج بابا دیگه خوب خوب شد .... و این را من فهمیده بودم . دیشب خوابش را دیده بودم
بغضی در گلویم بود و چشمانم در آستانه اشک .... چقدر سخت گریه ام می گیرد. پیرمرد تمام کرده بود . بار دردی که ماه ها به شانه می کشید را گذاشته بود و آرام گذشته بود . رفته بود به خانه ای که سالها بود برای خود خریده بود ، در دل خاک ، که گذرگاهی است به افلاک......
پدر بزرگم همانی است که خوب لباس می پوشید ، همیشه قهوه ای می پوشید . کاش رنگ لباسی که پوشید و رفت هم می شد قهوه ای باشد ، که می دانم نمی شود . باید سفید باشد حتما" .......
شب قدر چیزی نوشته بودم برایش که اینجا دوباره می آورم ، برای یاد بودش که همیشه در ذهنم جاودان خواهد ماند..... وخودم را تسلا می دهم که " و اگر مرگ نبود دست ما در پی چیزی می گشت ".......
قدر
پدر بزرگم هنوز هم خوش سیما است . با صدایی دلنشین . و چشمانی سخت نافذ . خوش لباس است . رنگ قهوه ای مورد علاقه اش و کفش هایی که همیشه تمیز است . خودش می گوید دوره دوم سربا زی در خدمت نظام بوده است تا توان ایستادن داشت مغازه اش باز بود . چیزی برای فروش نداشت. یا اگر داشت به کار هر کسی نمی آمد. جوانی سپری شده اش را شاید آنجا می جست .
تختی داشت که همیشه روی آن می نشست .پیشش که می رفتم اول عینک سیاه کائوچوئیش را جا بجا می کرد . بعد برایم چای می ریخت. حرف میزد . شعر می خواند . یادم هست یکبار برایم گفت بهشت را به "بهانه" می دهند به "بها" نمی دهند.............امشب یاد آن سالهای دور افتادم گمان می کنم شب های قدر هم یکی از آن "بهانه" ها است ."بهانه"ای برای بودن . برای خوب بودن ...............آداب جویی و تکرار هر روزه مکرراتی که تهی از شوری جذ به دار است "بهایی" است که پر داخت می شود .
گاهی "بهانه"ای از "بهایی"چند ساله فزون تر قرب دارد . این شبها که نه ، هر شب ، هر روز ، هر ساعت می تواند قدر باشد. "قدر" آن را " که بدانی شاید "بهانه"ای پر "بها" بیابی و هر لحظه ات را "قدر" بدانی........"قدر" "بهانه"ای بر"بهایی"........همین
پی نوشت:این نوشته خیلی وقت پیش نوشته شده بود.شاید بعضی از دوستان آن را خوانده باشند.
می گوید :
از کجای این نا گفته ها شروع کنم که می خواهم اغاز نامه ی خودم باشد به خودم . انگار هرچیز مربوط به گذشته است دوست داشتنی تر است به قول دوست عزیزی من دوست دارم عطیقه جمع کنم و پدر بزرگ هم این را می دانست . روزی که مادر بزرگ در روزهای اخر نوروز رفت . بی سابقه بود صدایم کرد تا با هم برویم به مغازه اش . جای همه چیز را نشانم داد. سختم بود از بار این همه مسئولیت که رازهایش را می گوید و اشک هم نمی ریزد مثل من که هی اشک می ریزم . صندوق قدیمی بزرگش را نشانم داد گفت برش دار می دانست من عطیقه جمع می کنم . توی این همه درد دلش می خواست دلم را بدست بیاورد . یاد رازهای پدر می افتم یاد دردهای بودنش و نبودنش . حالا بیشتر از همیشه دلم برای خودم تنگ می شود شاید خودم هم عطیقه شده ام دلم می خواهد پستچی برایم نامه بیاورد اما مدتهاست که آدرسم را گم کرده اند من جایی نیستم هیچ جا حتی لابلای سطوری که می نویسم سانسور می شوم . لابلای بودنهایم سانسور می شوم . گاهی دلم می خواهد کمی خودخواهی کنم چرا نمی شود ؟
می گویم:
گاهی دلم تنگ می شود برای خودم...به دلم می گویم ، می خواهم برایت نامه ای بنویسم......گاهی این کار را کرده ام.....هیجان باز کردن یک نامه ناخوانده.....از دست پستچی ، هنوز مرا مرتعش می کند ......"پاییز در نیویورک" اسم فیلمی است که "ریچار گیر" و "وینونا رایدر" در آن بازی می کنند....حکایت جمع کردن عتیقه مال این فیلم است .....روزی به دوستی گفتم : این روزها همه دنبال عتیقه هستند.......تو هم بد جور عتیقه شده ای......
می گوید :
از بس سانسور شده ام آدرسم راپستچی ها گم کرده اند . نامه هایم به کدام آدرس می روند . به جای آنکه دنبالشان بگردم بر می گردم اینجا پشت این وسیله الکترونیکی که برای خودم نامه ای بنویسم . یک خودنویس تبلیغاتی دارم با یک جوهر سبز هنوز پرش نکرده ام . از وقتی کوچک بودم همیشه می ترسیدم با خودنویس بنویسم . کثیف شود دستم خط بخورد بد خط بشود ... حالا بر سر ترسهایم چه امده . درون صندوق قدیمی پدر بزرگ پنهانشان کرده ام . سرش را که باز می کنم گوش دنیا کر می شود از ناله هایش .خودم دیگر نمی شنوم.
گم می شوم کلافه و به دیوار می خورم دیگر حتی لبخند های قشنگی هم نقاشی نمی کنم که دل اردلان برایشان تنگ شود و بگوید بخند کمی که شاد شویم . دیروز کسی می گفت قیافه می گیری لبخند هم نمی زنی و نمی دانست دست از سر نقاشی ها برداشته ام حالا به تمامی درون شکننده ام را می بینید . شکننده شده ام مثل همه شما که هستید انسانید. حالا دست از سر سانسور که بر می دارم خودم را پیدا نمی کنم . کجای این دنیا تکه تکه هایم را جا گذاشته ام . حق هایم را باخته ام یا جانانه بخشیده ام که دیگر حالا که با خودم تنهایم چیزی پیدا نمی کنم که از ان من باشد .
همه انها که از ان من بود را بخشیده ام چه با سخاوت خودم را باخته ام نه؟
می گویم:
یک بار دوستی به من گفت:من عجیب خودم را سانسور می کنم......من هم همینطور.....خودم را می گویم....این خودسانسوری را کما بیش همه داریم....اما گاهی شاید حرف را باید زد.....یاد حرف "مارال" می افتم به "گل محمد" در "کلیدر".....آنجا که از پشت پرچین ،او گر گرفته فقط تماشا کرد اندام معشوق را که شسته می شد در خنکای آب رودخانه....."گل محمد" هم خودسانسوری کرد آنجا . من دو تا خود نویس دارم.......هر دو هدیه است البته......هر دوی آنها فقط جوهر سبز دارند......رنگ سبز که می دود روی کاغذ سفید ، صد چندان می کند شوقم را برای نوشتن......هنوز دستهایم جوهری می شود.....از ارتکاب پر کردن خودنویس از جوهر سبز...
گم که می شوم دنبا ل "کاروانی با بار لبخند " می گردم....هیچوقت نقاشی بلد نبوده ام بکشم.....تنها چیزی که هنوز می توانم بکشم ، همان خانه ای است که پشت آن کوه است و ،وسط کوهها هم همیشه یک خورشید است...زرد رنگ....خانه هم باید دودکش داشته باشد.....تابستان و زمستان، همیشه دود دودکش بلند است.....این همه توان من است در نقاشی.....گاهی شاید باید دلمان بخواهد کاش "سهراب "بود و روی تنهاییمان نقشه مرغی می کشید...
می گوید:
حالا اگر به سراغم امدی نامه ای برایم بیاوری در بزن شک نکن اگر پشت در صورتی بی لب دیدی خودم هستم به چشمهایم خوب نگاه کن این تنها چیزی است که مانده آن هم یادگاری اجدادم است اما تنها چیزی است که از کودکی همچنان ذلال مانده نه خیانت کرده نه کینه جویی کرده ... هیچ تنها این روزها پرده ای شفاف کشیده شده ...خاک گرفته اند می بینی . چشمهایم خاک گرفته اند منی پف دار و قرمز مال گرد و خام و هوای آلوده است و نکند خاطرت مکدر و دل نگران چشمهایم باشند ...
می گویم :
در شبی که گویی آسمان پر بود از غصه....من به قصه کسی گوش می دادم که چشمانش عجیب بارانی بود....من زلالی رادر آن نهانخانه چشمان به وضوح می دیدم.....ومن که نمی توانم به چشمان نمناک کسی زل بزنم .....گاه بیگاه که نگاهم می افتاد......نه کینه جویی دیدم....نه خیانت......که اصلا" اینها به چشمانش نمی آمدند ......و امروز کسی نگران آن چشمها نیست ......ومن هم نیستم.....که میدانم سرشار هستند از شوق.....از امید
می گوید:
چه خوب می شود حال چشمهایم که خطوط نامه می رسد . امروز کتاب را باز کردم یک شعر دیگر به صفحه اولش اضافه کردم که این روزها هی تکرارش می کنم...
وقت و بی وقت زیر و رو کردن
دلهره های شیرین نه دوای شک تو می شود
نه مسکن پریشانهای من ....
پریشانهای های من این روزها و شبها به هم متصل شده اند .
می گویم:
با دوستی می گفتم....که او خود می دانست و من فقط یاد آوری می کردم......"خسرو و شیرین"را دوست می دارم.....اما حکایت فرهاد وشیرین مرا اذیت می کند.....انگاری دشنه تیزی جامانده در درونت که با هر تکانی می آزارد تورا....معشوق برکجاوه ناز است و عاشق پیاده در پی او روان و بر مقام نیاز....اما "لیلی و مجنون" حکایت دیگری است ، ناز و نیازی نیست هر دو در مقام نیازند...هر دو در مقام نازند .....نامه های آن دو به یکدیگر ،فصلی است عاشقانه....... چشم دلشان روشن می شود با خواندن نامه دیگری...... خواندنش کیفور می کند مرا......و آخرین بیت نامه"مجنون " به "لیلی" این است :
با زخم من ارچه مرهمی نیست
چون تو به سلامتی غمی نیست
می گوید:
دل نازک شده ام اری دل نازک بودن هم این روزها جرمی است که می تواند چندین نفر را با اسلحه ای که فشنگش دل نازکی ام است روبرویم به صف کند می بینی من چه ساده بازی می کنم؟ بروبریم هم قسمتی از من است که هی زبانه می کشد طغیان می کند . آتش می گیرد می سوزد و من ذره ذره از درون فرو می ریزم ...
در نبرد خود با خودم هم بازنده ام ...
تمام شد ترس اولین نفر بودنها و بردنها یک جایی همیشه هست توی دنیا برای زمین خوردن ها . هنوز خوب یاد نگرفته بودم با دوچرخه ام بازی کنم هر روز با زانوهای خونی در خانه را می زدم و مادر گفت اگر فردا باز زمین خوردی حق نداری گریه کنی؟
مادر من خیلی روزها زمین خوردم . خاکی شدم .زانوانم هیج دستهایم هیچ شکسته های قلبم را هم جمع کردم و گریه نکردم .که نبینی ....
نه عاشق شده ام , نه شکست عشقی خورده ام و نه هیچ...
گناه این روزهایم این است که دل نازک شده ام . نه اینکه عادت نداشتم حقم را بگویم . نه اینگه عادت کردم سانسور شوم حالا که تکه هایم را پیدا می کنم مرا نمی شناسید. با اسلحه خودم به خودم شلیک می کنید. می دانید چرا چون من به تمامی خودم بودم . خیلی سخت نبوده مرا بشناسید و حالا ... ضربه هایتان کار ساز است می دانید چرا ؟ چون از خودم بر خودم می بارد . اینگونه است که سخت می شکنم . نه از دردهای بیرون و ضربه های همیشگی زندگی و انچه می گذرد . از این می شکنم که از خودم بر من می بارد.
می گویم:
اعجاز کلام را دوست دارم....کاش کلامم اعجازی داشت....می توانستم حرفی بزنم و دردی از کسی کم کنم....
این نوشته متفاوت است....کلام الکن من لا به لای نوشته های دوستی که همیشه نوشتنش را ستایش می کنم.... کاری سخت بود برای من ....همین
پی نوشت : من یک بار نامه ای نوشته ام به خودم که آن را دوست دارم آن نامه شماره 1 بود و این را شماره 2 گذاشتم....دوستی بسیار عزیز که قلمش را می ستایم ، نامه ای نوشته به خودش که من آن را اینجا آورده ام...... درد دلهایی با خود که می دانم در شرایط سخت نوشته شده اند........ سبز نوشته ها حرفهای من است .
صندلی را می آورم روی بالکن ، زیر پایم آنقدر برگ است که اصلا" کف زمین دیده نمی شود . زردی پاییز را آرام لگد می کنم .....دلم نمی آید...پایم را آرام روی برگها می گذارم.....آن خش خش که همیشه گفته اند را می شنوم.....گاهی دلها هم مثل همین برگها راحت لگد مال می شوند....."به همین سادگی".....کاش دلمان نیاید زردی پاییز را لگد مال کنیم....
این روزهای بارانی که باید هرروز سخت خیس شوم....بی چتر، یله زیر باران بدوم...بشوید مرا باران.... بعد بیایم بنشینم وبنویسم .حسی ندارم برای نوشتن....بی بهانه شده ام به گمانم باز....گاهی دچار می شوم به این بی بهانگی که سخت آزارم می دهد . دردی که دیرگاهی است مبتلایم به آن .
گفتم :دلت برایم تنگ شده بود امروز....خنده اش گرفت....به چشمانم نگاه نمی کرد.... توگویی کاری کرده بود که نمی بایست می کرد....ارتکاب فراموشی.... . گفت : آخه یادم رفته بود...خنده ام گرفته بود به حرفش....می بوسمش در آغوش می گیرمش و با دلم می گویم...مگر می شودیادت برود دلت برای کسی تنگ بشود .....بعضی وقتها دلتنگیمان به اندازه کشیدن سیگاری است .
این روزها دارم "نزار قبانی" می خوانم ...چند سال پیش کسی اورا به من شناساند.....چند شب پیش که قرار بود کسی راببینم ...همان شب بارانی که هوا هم سرد بود و کتم از روی صندلی بر روی زمین افتاده بود....کتاب را خریدم...جایی می گوید:"بدعت آن است..... که از دل ضبط صوت بیرون بیایی....ومتن خود را فی البداهه بخوانی"......اسم کتابش این است..."عشق پشت چراغ قرمز نمی ماند! "
و من آنقدر عشق دیده ام که پشت چراغ قرمز مانده اند......وشاید آنها عشق نبوده اند ...کتم را هنوز نداده ام خشکشویی.......
در بالکن را می بندم . لبریز از پاییز شده ام...باران امان بریده می بارد....سردم شد......سیگارم خیس شد....
امروز داشتم به این بیت فکر می کردم " همه خوش تر آن که مطرب بزند به تار چنگی......من از آن خوشم که چنگی بزنم به تار مویی "......خواندنش مرا لبریز کرد از شوق....چنگی به تار مویی ....شاید.....همین
سلطان ابراهیم هنوز همان وسط است ، با گنبدی و دو تا گلدسته....صحنش دوتا در دارد ، یکی از روبرو و در دیگر آن، پشت امام زاده است ....زیارت که می رفتیم همیشه به عادت و اجبار از در جلو وارد می شدیم ، دم در سلامی می دادیم که بایدحتما" سرو گردن را خم می کردی....مخلص ترها از کمر خم می شدند.......پدرم اما همان سر و گردن را به نشانه خضوع و ادب خم می کرد ومن نیز هم...
وارد که می شدیم همیشه پدرم دست راست گلدسته می ایستاد و فاتحه ای می خواند.....کوچکتر که بودم و تازه حمد و سوره می توانستم بخوانم ، کنارش می ایستادم و برای پدر بزرگی که هرگز نشد ببینمش و من هم اسم او هستم فاتحه ای می خواندم .
پدرم همیشه عادت داشت حمد وسوره را با صدای بلند بخواند و سرش را هم با همان آهنگی که در صدایش بود تکان می داد و چقدر برای من حزن انگیز بود این خواندن فاتحه اش....بلند و بالا کنار من می ایستاد......بلند بلند که می خواند من نمی توانستم تمرکز کنم و اغلب اوقات قاطی می کردم.....بعد وقتی او تمام می کرد و راه می افتادیم....در بین راه ، توی دلم حتما" ادای دین می کردم و حمد و سوره ای برای روح پدر بزرگم می خواندم ....
عصرها که می شد ، آن وقتها از گلدسته های سلطان ابراهیم صدای اذانی می آمد که هنوز که هنوز است وقتی آن را می شنوم مرا بر می گرداند به آن زمان که شاید کمی بیش از هفت سال داشتم....آن اذان را هنوز هم می شنوم و هنوز هم برای من زیباترین و حزین ترین است....موذن زاده....همان که حلاوتی می داد به سفره های افطار، با پیش درآمد "ربنا" ی همیشه ماندگار .....
در همه آن سالهای کودکی ، حکایت گلدسته های سلطان ابراهیم اما، برای من داستان عطش همیشه ماندگار بالا رفتن از آنها را داشت .....آن وقتها همیشه گمان می کردم بالای گلدسته ها بلند ترین جای دنیا است .......نزدیک ابرها است ........ در کوتاهه پای گلدسته ها اما" همیشه خدا" بسته بود .
آن سال یادم می آید ماه رمضان بود......ماه رمضان هر شب مراسمی بود در صحن سلطان ابراهیم.....دعا و وعظ و خطابه .....وما صحن گردی می کردیم بعد از افطار....پای وعظ و خطابه که نمی رفتیم....یکی از همان شبهای صحن گردی....شبی تابستانی بود هوا هم گرم بود.... خوب به یاد دارم....آن در را....دری که همیشه خدا بسته بود......بقول مولانا....باز گردد عاقبت این در ،بلی
عاقبت باز شده بود.....در باز بود . هیجانی داشتم باور نکردنی.....سه نفر شدیم ...من و پسر خاله هایم ...رفتیم داخل....همه سرگرم دعا بودند و صدای بلند گوها گوش فلک را کر کرده بود ....پله ها آجری بودند....مارپیچ و تا دلت بخواهد تاریک ......نصف پله ها را که بالا رفتیم ، دری خروجی بود که می رفت داخل گنبد......عظمتی داشت گنبدش آن موقع به چشم من.....وچقدر کبوترداشت....ومن کسی را می شناسم که عاشق کبوتر های امام رضا است تا زیارت آقا......وآن موقع ما هم گلدسته های آقا سلطان ابراهیم را بیشتر از خودش به گمانم دوست داشتیم .
کبوتر هارا که من خوشتر دارم "کفتر" بگویم ، به سنگ شیطنت کودکانه ای پراندیم ....راه پله های مارپیچ جلوی رویمان بودوتاریکی چقدر حجمش زیاد بود.......صدای نفسهایمان می آمد......قلبم تند تر می زد.......هیجان ایستادن بر آن بلندی کیفورم می کرد .
نفس بریده رسیدیم .....شکوه رسیدن، نفس کشیدن را هم از خاطرمان برده بود .....وخیرگی چشمانی که هرگز از آن بلندی شهر را ندیده بود......انگار بر طاق آسمان تکیه زده بودم.....غرق در هیجانی کودکانه و پیدا کردن جاهایی آشنا از آن بالا و نشان دادن به هم که لختی سر گرممان کرده بود .....
هیجان که فرو می ریزد، تصمیم به بازگشت می گیریم......پله های مارپیج.....تاریکی....به پایین می رسیم ......در را بسته می یابیم و کسی نمی دانست که ما آن بالا بوده ایم و تازه اگر می دانستند هم، حتما" تنبیهی در خور در انتظارمان بود.....رفتن بالای گلدسته ها قدغن بود......و چقدر ما همیشه قدغن ها را دوست داریم.......کتاب قدغن....حرف قدغن......نگاه قدغن.....عشق قدغن و الخ... وما در آن سالهای کودکی بالا رفتن از گلدسته های قدغن را دوست داشتیم.....و دیگر قدغن های امروزمان امتداد همان گلدسته های قدغن است.....
.شادیمان به ترسی بدل شده بود......ساعتی را با دلی پراز بغض، بالا و پایین کردیم......تا شاید در را باز کنند........در باز شد ........نگران نبودنمان شده بودنند....دایی جانم وساطت کرده بود.....از تنبیه جان به در بردیم......حرمت ماه رمضان هم بی تاثیر نبود....یادم می آید پایین که آمدم منتظر کسی نماندم......تا خانه پدر بزرگم فقط دویدم .....شب تاریکی بود......همین
جایی که ایستاده ام نور ماه را می بینم که می پاشد بر پهنه آب، سفید می کند آن را . موج ها چنان نرمند که تو می خواهی بروی روی آنها بخوابی...نرمیشان را در آغوش بکشی ......صدای دریا ، لالایی را می ماند در گوش شب.......در گوش تو هم ......
دیروز صبح راه افتادم . دیروقت رسیدم .....جای همیشگی آمده ام . پیرمرد ،پیرتر شده است.....صد قدم مانده به ساحل، مثل همان سالهای پیش دو چوب عمود علم کرده و رویش را پوشانده است ....یخچالی و چند تخت...رویشان را گلیم انداخته است . اطراف را هم با حصیر پوشانده است ....بوی حصیر کهنه می آید و ماهی کبابی .....شبها با یک لامپ بزرگ که درست وسط چادر آویزان است.....تاریکی را فراری می دهد ......ماهی کباب می کند....می آورد . چنان با ولع می خورم که از قحطی در آمده ای را می مانم .....کتابی آورده ام تازه ، که بخوانم .
صدای لرزش استکانش فکرم را می پاشد....این چایی چقدر خوش رنگ است .....سیگاری می گیرانم . پشت بساط چادر ساختمانی است قدیمی ، پشه بند را می گیرم ....اطاق خیلی بزرگ نیست، درش چوبی است و پنجره اش هم ...رنگش از وقتی به یادم مانده سبز است.....رنگش سخت پریده.....ارتکاب آفتاب است .....کتاب را شروع می کنم به خواندن.....تا دیر وقت .....
تیغ تیزآفتاب به صورتم می خورد ، بیدار می شوم ....اینجا همیشه اشتها هست برای خوردن صبحانه ....می روم کنار سنگی بزرگ که سالها هست می شناسمش ...بر نرمی شنها می نشینم ، تکیه گاهی سخت است که آزارم نمی دهد ...چشم می دوزم به آبی بیکران، تمام نشدنی....آن دور دورها، ته دریا و آسمان که به هم چسبیده اند ....این تعریف افق است .
دیشب پیرمرد می گفت :از خودت سفر کن ، "منت " را بگذار و برو....و من دارم از دیشب به این فکر می کنم که "من " م را با خود آورده ام سفر....اگر "منت" را گذاشتی و آمدی آنوقت است که" آغاز به مردن نمی کنی " . "من " که با تو باشد تو در حال مردنی....فقط "زنده مانی" می کنی ......این را ... با خودم فریاد می کنم در گوش تو زمزمه
بلند می شوم، سنگ سخت را خسته کرده ام....بیش از ساعتی است بر آن تکیه داده ام ....نگاهش می کنم ....انگار جان دارد. "دو قدم مانده به " آب، کفشها را از شر پاهایم خلاص می کنم آب بر ساق پاهایم می خورد.....موج ها از دیشب بلند تر شده اند ، دل دریا اندکی طوفانی است .
به زیر چادر بر می گردم ....دو پسر بجه با لاک پشتی بزرگ بازی می کنند .او در لاک خود فرو رفته و آنها سخت در تلاشند اورا از لاکش بیرون بیاورند ....ترس و هیجان را در صورتشان می بینم .صدای خنده هایشان "خالی " اطراف را"پر " می کند....دلشان آبی است ، خنده هایشان آبی است...مثل همین دریا ....مثل همین آسمان....رنگ خاکستری نگرفته خنده هایشان هنوز....چقدر در روز خنده خاکستری ، خنده سیاه می کنیم .....هدفمند....درونمان اما تناقضی عجیب روحمان را می خورد......پارادوکس
بچه ها لاک پشت را بر گردانده اند....من سیگاری آتش می زنم .....پیرمرد برایم چایی می آورد....کتابم روی تخت است ، می آید کنارم می نشیند . کتاب را ورق می زند....و در می آید که :اگر کتاب تو را" اهلی" کرد "آغاز به مردن نمی کنی "وگرنه همان حمار را می مانی که صندوقی از کتاب بر پشت دارد .....
با خود فکر می کنم یا "مارمولک" را دیده است یا "شازده کوچولو" راخوانده ....احتمال اول را محکم تر می دانم ....خلاصم می کند خودش ....."اگزوپری " را تلفظی شیرین می کند و من تازه می فهمم بعد از این همه سالها ، این پیرمرد چقدر اهلی است .
شازده کوچولو گفت: -نَه، پیِ دوست میگردم. اهلی کردن یعنی چی؟
روباه گفت: -یک چیزی است که پاک فراموش شده. معنیش ایجاد علاقه کردن است.
غبطه می خورم....غصه ام می گیرد ... با خودم فریاد می کنم در گوش تو زمزمه .... اهلی که شدی "آغاز به مردن نمی کنی " آب حیات است، اینکه اهلی شوی و همیشه ماندگار....."شبیخون حجم " پیرمرد را پیش بینی نمی کردم !
شب می شود...بقول کتاب "شوهر آهو خانم"....شب سگ خوابید و آهو نخوابید....درونم آشوبی است ....آفتاب نزده راه می افتم . راهی طولانی را باید بروم...پیرمرد همانجا روی تخت خوابیده بود ، پولی زیر بالشش می گذارم ، می ترسم به جایی بخورم و بیدارش کنم ....مواظبت می کنم از دست و پایم که همیشه یک جایش کبود است ...از بس به در و دیوار می خورد .
راه می افتم...اطرافم پر از نی است . راه بر وسط نیزاری است .آفتاب در حال دمیدن است ...من سنگین در گذرم . دارم فکر می کنم شب تاثیری داشت بر من شگرف ....صادق هدایت یادم می آید:"تلخی گوارایی حس کردم که حاضر بودم همان ساعت زندگی من قطع بشود و اگر مرده بودم تا ابد روح من شاد بود ".
به جاده می رسم ،ساعتی می مانم ،خنکای صبح بر پوستم می دود ....لرزی لطیف می گیرم که خوش آیند است ....کیفور می شوم ...مینی بوسی می آید .نگه می دارد....بالا می روم ....همه یا خوابند یا چرت می زنند ....راننده هم ....جایی خالی پیدا می کنم....سرم را روی صندلی جلو می گذارم ....خوابم می برد.....همین
1
پروازتاخیر داشت .یکساعتی بیشتر منتظر پریدن بودیم .هواپیمایی امارات. بوئینگ "تری سون"(1) .کنار پنجره نشسته بودم . هواپیما که پرید ، من فقط سیاهی قیرگون آسمان را نگاه می کردم . همه چیز خوب بود . مهماندارها چقدر لبخند به لب داشتند ....وظیفه ای بود این لبخند زدن....من هم گاهی این کار را می کنم .....درونم اما نمیدانم چرا "غمی غمناک" بود.
همسفرم در عوالم خودش بود ،من نیز هم. صحبتی نبود جز چیزهای معمول و شاید هم نه ،خیلی کمتر .....ومن گمان می کنم هیچکدام دل خوشی از این سفر نداشتیم....من معذب بودم ....مثل همیشه. خیلی راحت نیستم ....اصلا" نمی خواستم بیایم. چقدر تلاش کردم....حوصله نداشتم....نفر سوم به استدلالی خودش نیامد و ما را دو نفری روانه کرد .
می رسیم.... فرودگاه مقصد...گم هم می شویم در شلوغی و بزرگی اینجا...به خودمان می آئیم .چمدان ها را تحویل می گیریم...خسته...پاسپورت و ویزا مهر خورده، از فرودگاه بیرون می زنیم ....هوا چقدر دم دارد...عرق می کنم .
رسیده نرسیده سیگاری می گیرانم...همسفرم با حوصله کنارم می ماند تا من سیگارم را بکشم ....تا آخر سفر همیشه این حوصله را داشت برای سیگار کشیدن های گاه و بیگاه من....تاکسی می گیریم ،راننده خانم است ، محجبه ...و همسفر من همان داخل هواپیما خودش را از شر حجاب رها کرده است...زلفی پریشان کرده من می دانم چقدر احساس راحتی می کند . جلوی هتل تاکسی می ایستد . در برایمان باز می شود . مردی قوی هیکل و تنومند چمدانها را با خود می برد.....
"چک این" می کنیم که بیش از ساعتی طول می کشد...یک اتاق به ما داده اند... دو تخته...همسفرم بر می آشوبد....
خستگی را در چشمانش می توانم ببینم...توضیح می دهیم ، دو اتاق جداگانه می خواهیم... فرم را پر می کنیم....امضا و پیش پرداخت.....خلاص....ساعت 3.5 صبح است...اتاقهایمان روبروی هم است .
همسفرم به اتاقش می رود ، تاب ایستادن ندارد....من هم .... چمدان ها را می آورند ، در را می بندم .."اسموکینگ روم" است اینجا ، سیگاری آتش می زنم . دنبال یخچال می گردم... پیدایش می کنم ...بطری آب را لاجرعه سر می کشم . اتاق تمیز است و مرتب .....هتل پنج ستاره بر پیشانی دارد .
روی تخت دراز به دراز می افتم...خوابم نمی برد . 8.5 باید بیدار شوم ، همسفرم قرار است بیدارم کند ...تا 6.5 غلت می زنم...زمان می برد تا عادت کنم به رختخواب جدید...خودم این را می دانم ، زود با چیزی خو نمی گیرم....آدمها هم برایم همینطور هستند....زمان می برد تا به آنها خو کنم......دیگر چیزی نمی فهمم ....خوابم می برد.
2
ناشتا سیگاری می گیرانم ، همسفرم مرا بیدار کرده است . ریشی می تراشم و دوشی می گیرم..لباس می پوشم ... قرار است صبحانه را در هتل بخوریم و بعد برویم کلاس...جین پوشیده با یک بلوز....
آدرس را می گیریم و بعد تاکسی...نمی توانیم پیدا کنیم ...بد آدرس داده اند ، در لابی ساختمانی منتظر می مانیم . به ما می گویند کسی را می فرستیم دنبالتان و شماره ماشین را هم می دهند ....پیاده می آئیم و جلوی فروشگاه بزرگی می ایستیم .
اسمش "گرین هوس " است ...یاد خانه سبز می افتم، یاد خسرو شکیبایی...که هربار یاد او می افتم "هامون " یادم می آید ... و این شعر شاملو که:"براستی صلت کدام قصیده ای ای غزل...ستاره باران جواب کدام سلامی به آفتاب...از دریچه نزدیک....نگاه از صدای تو ایمن می شود...چه مو منانه آواز می دهی نام مرا.."..... این هم مال فیلم هامون است...
راننده جوانکی است که ما را سوار می کند ،سراسیمه می راند..هندی است و برای متوجه کردن دوستش چنان بوق هایی زد که من سرسام می گیرم .
به محل برگزاری کلاس می رسیم ، میزبانان را می بینیم ، خودمان را به هم معرفی می کنیم . استاد کلاس نامش محمد است و اردنی ...به دلم می نشیند....خلوص و خوبی از سیمایش پیدا است .....کلاس که شروع می شود بر خلاف انتظار چیزی از فروش نمی گویند ....همه اش موج سینوسی است و دیاگرام... حوصله ام سر می رود، شکیبایی می کنم .
همسفرم اما می دانم حوصله اش بیشتر از من سر رفته است . روی صندلی هی جابه جا می شود ، خستگی در صورتش موج می زند ....می دانم با خودش می گوید...کاش کسی اینجا نبود تا روی همان میز وسط اتاق ساعتی می خوابیدم ....
نهار ما را می برند یک رستوران ایرانی...از کباب های ایران کلی تعریف کردند...خودشان به گمانم هوس کرده بودند. سفارش را به عهده همسفر من می گذارند....کباب و باقالی پلو با ماهیچه....کبابش خوب بود....فقط .
به کلاس بر می گردیم تا ساعت 7 به گمانم .....تاکسی می گیریم ، می آئیم هتل ، قرار بازار می گذاریم برای گشت و گذار و خرید.... همسفرم جایی را پیشنهاد می کند ، من می پذیرم.......خرید می کنیم، چیزهایی برای سوغات و چیزهایی برای خودمان ....همسفرم لباس های می خرد ، پرو می کند ...نظر مرا می خواهد........
گرسنه می شویم. پیشناد فست فود می دهد ، بدم نمی آید ، می پذیرم....مبادی آداب...غذا خوشمزه است ....روی صندلی وا می روم . نوشیدنی خنک است حسابی مرا سر حال می آورد......همسفرم اما غوطه ور است در دریایی از خیال....پریشان می کنم خیالش را...خیالش را می خوانم....برایش جالب است ویا نشان می دهد که جالب است.....
یخ بینمان کمی آب شده است...به هتل بر می گردیم....نوشیدنیی می خوریم ، حرف می زنیم.....به اتاقم می روم ساعتی در آب داغ دراز می کشم....خسته ام...سیگاری آتش می زنم....حواسم جمع نیست....خوابم می برد....چیزی نمی فهمم .
3
دیروز صبحانه یک نیمرو گرفتیم ، دو نفری خوردیم...همسفرم سیر نشده بود ...رژیم چاقی دارد ، توی حجم است به گمانم....امروز نفری یک نیمرو خوردیم .
امروز آمدند دنبالمان ، راحت تر رفتیم . کلاس 9.30 شروع شد. حالم زیاد خوب نیست . استاد که درس می داد من از درون به خود می پیچیدم ...لبخند اما محو نمی شد ...همسفرم اما می دانستم طاقتش طاق شده بود.....استراحت وسط کلاس یادمان آمد سوغاتی ها را نیاورده ایم.....سه بسته پسته ، با قوطی های گرد....قرار شد همسفرم برود آنها را از هتل بیاورد...زحمتی که با شادی آنرا پذیرفت....پر در آورد و رفت و من ماندم و کلاس و حالی که اصلا" خوش نبود .
از سوغاتی خوششان آمد . نهار رفتیم رستوران تایلندی ، آنها پیشنهاد دادند ، همسفرم ابراز علاقه کرد که من گمان بردم هفته ای سه ،چهار بار فقط غذای" تای" می خورد...من هم....مبادی آداب....پذیرفتم ، خیلی برایم مهم نبود ، حالم آصلا" خوش نبود.....دلم اما نان سنگگ می خواست با پنیر و گوجه و سبزی.....
بعد از نهار رفتیم دفتر میزبانمان ،شرکتمان را بیشتر معرفی کردیم و آنها هم از کارشان گفتند....تلفن میزبانم که زنگ زد ...دیدیم از هتل است.....هتل برای دو شب رزرو شده بود و ما قرار بود سه شب بمانیم اینجا.....وسط جلسه رفتیم هتل و وسایلمان را جمع و جور کردیم و بعد از "چک اوت" برگشتیم و ادامه جلسه را از سر گرفتیم......
میزبانمان ما را به هتل جدید برد ، کلی تشکر از طرف ما به رسم ایرانی بودنمان....تعارفات....شب از ما دعوت کرد برای شام ، مشورتی کردیم و پذیرفتیم...قرارمان 9 شب بود .
به اتاقم رفتم ، حالم خوش نبود ، چرتی زدم....لباس پوشیدم آمدم پایین ، دم در سیگاری کشیدم منتظر همسفرم بودم... آمد.
تاکسی گرفتیم وبه آدرسی که داده بود رفتیم....پیدایش کردیم ، لبخند زنان به پیشوازمان آمد..."بار"در طبقه سی و چندم ساختمانی بود...درست روبروی بلتد ترین ساختمان دنیا....منظره ای بدیع ، چشم نواز....عکس هم گرفت همسفرم....همه جا می گرفت...ثبت خاطرات از دریچه لنز دوربین......واین حرفها هم عکس های من است که گرفته ام .
"رد واین"همیشه دوست داشته ام...این یکی اما عجیب خوب بود....جای محسن را خالی کردم....برای شام به یک رستوران ایرانی دعوت شده بودیم ،با موزیک زنده...شام را همسفرم سفارش داد...مختصر ،مفید.
"تو که چشمات خیلی قشنگه....رنگ چشمات خیلی عجیبه " این را داشت خواننده روی سن می خواند و من در خلسه ای سکر آور بودم..."روزگار کودکی" را هم خواند، این را دلکش خوانده به گمانم....افتخاری هم باز خوانی کرده است در کاستی به نام "یاد استاد".
سیگاری گیراندیم بعد از شام ،صحبت هایمان گل انداخته بود. میزبانمان جوانی بود...انچه می گفت نمی نمود....آرزوها در سر داشت...جاه طلبی ها....واین چقدر خوب است.....تو چرا اصلا" جاه طلب نیستی؟ این را از خودم می پرسم .
فلسفه زندگیش اما، برگرفته از آهنگ فیلم "لاین کینگ" بود که "سر التون جان "آنرا خوانده است. “Live and let live”
از فیلم حرف زدیم ،کتاب....و میزبان که می خواست نوشته های مرا بخواند....همسفرم به او گفت من گاهی اباطیلی می نویسم ...تاسف خورد.... وقتی برایش گفتم فارسی است نوشته های من...."گابریل گارسیا مارکز" هم آن شب احضار شد ، از او هم حرف زدیم.....
از کتاب "مثل آب برای شکلات " هم حرف زدیم....کتابی که دوستش داشتم... همسفرم آن را خوانده بود ومن گمان می کنم اسم شکلات بر روی این کتاب حجم ولعش را برای خواندن دو چندان کرده بود.....لغت شکلات برایش اغوا کننده است......شکلات دست و پایش را سست می کند.
شب برگشتیم هتل....ادامه خلسه و سکر آوری آن گاهی انسان را بر می گرداند به کودکی و تو چونان کودکی می شوی که پروای راست گفتن نداری....که در هوشیاری "ترسی شفاف" همیشه تو را فرا می گیرد.....خودت را خالی می کنی .
و هی حرف می زنی...می توانی ساعتها از "سروناز" حرف بزنی ...دختری که من گاهی فکر می کنم یک "شهریار" است ....همان دوستی که از او گفته ام پیش از این....مردی که رندی ها را هنوز که هنوز است نیاموخته است...
"سروناز"هم خالص است ،بی رندی......آن شب ،شب" سروناز" بود.....همسفرم شنونده ای قابل است......پرحرفی مرا به روی خود نمی آورد.....
به اتاقم برگشته ام ...سیگاری آتش می زنم ...دوشی می گیرم....صبح قرار دیگری داریم ، می آیند دنبالمان....حالم اصلا" خوب نیست...خوابم می برد .....می دانم که اصلا" خواب هم ندیدم .
4
صبح...بیدار شده ام . تلفن زنگ می زند ، محمد است ،یکی دیگر از میزبانانمان....می گوید در لابی هتل منتظرمان است .
تاکید میکند عجله نکنم و او نمی داند که من اصلا" آنقدر حالم بد است که نمی توانم عجله کنم ...ریشم را می تراشم ، لباس می پوشم .....همسفرم با محمد منتظر من هستند ، صبحانه نمی خوریم....در دفترش حرف می زنیم ، روی پا بند نیستم...ساعت 6.45 دقیقه باید بر گردیم...بعدالظهر ...کاتالوگ ها را می گیریم و قرار و مدار ها را می گذاریم. دعوت نهارش را نمی پذیریم....به هتل بر می گردیم تا ساعت سه وقت داریم...
نهار هم نمی خوریم ، همسفرم برای خرید می رود بیرون....کافه "کنج" را نشان کرده بود....فغانسه اش را یادم نمی آید چه بود ، همسفرم گفته بود......فغانسه هم می داند...قهوه ای می خواست آنجا بخورد....او می رود ومن می مانم با یک حال خراب و خستگی....در آینه خودم را می بینم صورتم جمع شده است...نزار...بی رمق...برای خودم کمی دلسوزی می کنم ....کسی نیست اینجا...بعضی وقتها نیاز داری کسی برایت دل نگرانی کند ، بخواهد دکتری برایت خبر کند....یاد محسن می افتم.....مرد چقدر تو تنهایی....مریض می شوی...رویت نمی شود به من هم زنگ بزنی....
ساعت 3"چک اوت" می کنیم چمدانها را امانت می گذاریم در هتل ، می رویم دوباره خرید...جاهایی را نشان کرده است همسفرم را می گویم...خودم را پا به پای او می کشم...اشتهای سیری ناپذیر خریدش با این زمان کم اشباح نمی شود. وبا چه لذتی این کار را می کند....غبطه می خورم .....حالم خوش نیست .
همدیگر را تنها می گذاریم...او پیشنهاد می دهد....من می پذیرم و می دانم مراعات مرا می کند ،نمی خواهد مرا دنبال خودش بکشاند برای خرید هایش....این چند روز سعی کردم تنها یش نگذارم .....او تحمل کرد .
ساعت 5 بود گمان کنم .خرید ها را کرده ایم . نها ر نخورده ایم....رنگ همسفرم پریده است ...مک دانالد می خورد...من میلی ندارم . عکسی می گیرد روبروی رستوران...ازمن هم می گیرد.....وا رفته ام روی صندلی...
چمدانها را بر می داریم از هتل و با همان تاکسی می رویم فرودگاه.....دم در ورودی خواهش می کنم بیاستد تا من سیگاری بکشم....با شکیبایی این کار را می کند....همیشه کرده بود.
بارو بندیلمان بیشتر است از آمدنمان....خریدی هم داخل فرودگاه می کنیم ، شکلات برای همکاران و...خرما!!!....که نفهمیدیم خرما است....سوژه ای برای خنده های بعدی....
برگشت باز همان هواپیما است ، همان خط هوایی....لبخند های میهمانداران .....همسفرم کنار پنجره می نشیند و من بی حال ....وسط می نشینم ....جایی که اصلا" دوست ندارم....باید یک طرفم خالی باشد....دلم می گیرد دو طرفم آدم باشد انگار خفه می شوم ....
همسفرم فیلم می بیند "هری پاتر " جدید ترینش را....من درونم آشوب است . به روی خودم نمی آورم ....کمی غذا می خورم. بغل دستی ام مردی درشت اندام است ، دایم جا به جا می شود...نا آرام ...هی می خواهد سر صحبت را باز کند اصلا" حالش را ندارم....همسفر خوابیده است ...
چقدر راحت می خوابد...حسودی می کنم ......از خرید یک پیراهن چنان خوشحال می شود که گویی همه دنیا را به او داده اند.....توانایی قابل ستایش که من اصلا" ندارم....چیزهای زیادی نیستند که مرا بتوانند خوشحال کنند ......
مرد بغل دستی طاقت نمی آورد ، آرام می گوید: ببخشید ، میشه از خانمتان سوالی بپرسم ؟ بر می گردم ....حوصله توضیح دادن ندارم ، که ایشان همکار من هستند....مجله ای در دست دارد لوازم آرایش ها را نشانم می دهد.....می خواهد بداند کدام یک برای یک خانم مسن مناسب است و کدام برای یک خانم جوان ....همسفرم خواب است ....دلم نمی آید بیدارش کنم آرام صدایش می کنم ...جواب مرد را با خوشرویی می دهد.........
هواپیما می نشیند....خیلی بد ....من حالم بدتر می شود....چمدان ها را می گیریم ، تشریفات خروجی و بعد هوای آزاد....سیگاری می گیرانم....نفسی عمیق می کشم..........برگشته ام .........همین
پی نوشت:
(1) این"تری سون " که من نوشته ام "تری پل سون " است در اصل که این را همسفرم گفت ...ومن مطمئن هستم که در "حسن بی تکلف معنی نظاره" کرده بود و"از ره به خال و خط و استعاره ها" نرفته بود.....خواسته بود من درستش را بدانم.
واین نوشته اصلا" نوستالوژیک هم نبود .
زیبا بود . میانه ، نه بلند و نه کوتاه . گند مگون ، که فاصله سیاهی است و سفیدی . چشمانی درشت که سخت می درخشید برای دانستن هر چیزی . اشک را تو بارها در آن کاسه بلورین ، در آن چشمخانه دیده بودی که لبریز می شد و بعد سرازیر ، وصدایی که گویی غمی گرفته داشت همیشه و اصراری همیشگی برای پی بردن ، دانستن و آرام شدن .
زود رنجی مهربان بود که خنده هایی بلند داشت و گیسوانی سیاه ، بلند، چون خنده هایش ، چون شب و شاید " پریشان تر از اندیشه من " . گاه برای دانستن چنان گوشش را به دهان تو می چسباند که رایحه همان گیسوان سیاه مشامت را پر می کرد و دلت را نیز هم . واین چنان مهربانانه بود که تو رشک می بردی به مهربانیش .
سخاوت را به غایت داشت ، فداکاری راخوب آموخته بود و خوب می آموخت ، نثار می کرد . روز اول که آمد خوب یادت هست ، به روشنی ، اندکی مضطرب در مکانی نا آشنا و آدمهایی نا آشنا تر . برق آشنایی را اما تو درچشمانش می دیدی . روز اول چنان نبود که با دیدنش انگشت به دندان بگزد کسی ، اما با گذر زمان مهربانیش همه را انگشت به دهان کرد ، ترا نیز هم .
روزاول که آمد انحنایی داشت به جلو ، گویی شتابی برای رفتن و رسیدن ، با پاهایی بلند . ویک نا آرامی دوست داشتنی..... نگاه هایی سرگردا ن و لبخندی که گاه می آمد و گاه می ماسید . این روز ها را نمی دانی که آن ا نحنا و شتاب هنوز هنوز هست یا نه . شتابی برای رفتن ، رسیدن ، آشنایی . سالها می گذرد آز آن وقتها ، دیده ای به دیداری تازه نشده ، سرنوشت ترا به سویی کشاند و او را نیز هم .
یادت می آید بعد از سالها ننوشتن ، مهرش ، این شوق را در تو بیدار کرد . نوشتی . گاهی اودید ، خواند..... نطفه مهری بود سر به موم که شاید باید تا ابدیت می ماند گوشه دلت .
و اینک بعد از سالها ، رنگ خاطره ای دور در خاطر تو روح گرفته ، زنده شده ، آن صدای غم گرفته را می شنوی گاهی . مهرش ترا به نوشتنی دو باره وا داشته . می نویسی . در این داشتنها و نداشتنها ی زندگی و غصه های ناتمام آن ، نوشتن یعنی بودن و من هستم هنوز . سنگ صبور غصه هایش شده ای .
بهانه نوشته های تو این بار خود سوژه ای بود برای نوشتن ، بهانه ای در بهانه ای........ مستقیم و بی پرده شاید . غمی ترا فرا می گیرد یاد شعر سایه می افتی" چه مبارک است این غم که تو در دلم نهادی" .
بیرون باران می بارد . اولین روز زمستان است و اولین باران نیز هم . و تو با خود ت می گویی .....سنگ صبور تو هم همین نوشتنها است . افکاری پریشان بر دفتری و تنها خوانندگانی که داری . چقدر تو خوشحالی از این داشتن........همین
- سورا
- می خواهم بنویسم
- آرسکا(حسین عاملی)
- رها
- خانم پروین پورجوادی
- کهنه حدیث
- ناکجاباد
- نجوای سکوت
- دریای سبز
- در هوای گرگ و میش
- رها تر از بودن
- رازیانه
- بوف بصیر
- پیجک
- فقط یک طعنه ساده
- باراني نگاهت کجاست؟
- تراوش اندیشه
- راز تنهایی
- سایه
- شاهنامه
- کتابخانه مجازی
- گروه قوچان
- مولانا
- دیکشنری
- اخبار فناوری اطلاعات
- شبکه اجتماعی بهشت من
- باشگاه مدیران و متخصصان
