آساک

 
نم کاغذ
نویسنده : حسن عاملی - ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ آذر ۱۳۸۸
 

 

آغاز کلام وشروع به نوشتن  ،بعد از وقفه ای طولانی کمی مرا آزار می دهد و آزار دهنده تر از آن نوشتن با وسیله ای است که هرچند دیر زمانی است با آن خو گرفته ام ولی هیچگاه نتوانسته ام ارتباطی شایسته با آن بیابم واین باور، همیشه با من بوده است .

به یاد می آورم کاغذهای راکه بوی نم می داد ،یک خودکار سبز و دراز کشیدن کف اطاق با بالشی زیر سینه وسینه ای لبریز از حرف و حرفهایی برای گفتن و گاهی نگاهی به شمعدانهای لب پنجره که مادرم با چه وسواسی آبشان میدا د.

خانه ای که پراز گل بود احساساتت را مرتعش میکرد مثل موج سینوسی. دلت میخواست فقط بنویسی . که خوانده بودی باید بسیارنوشت تابشود نوشت وتو سعی می کردی بنویسی و گفته بودند برای خوب نوشتن در آغاز باید خوب خواند و تو هی می خواندی، هی میخواندی هر اباطیلی که گیرت می آمد.

وتو مشق خواندن رادرده سالگی ونوشتن راسالی بعد از آن آغاز کردی.بعدها کتابخانه ای داشتی که بچه ها کتابها را نه به رسم امانت که برای همیشه می بر دند.....وحال چقدر گرد خاکستری فراموشی بر آن خاطرات نشسته است.

من چقدر سخت میتوانم بنویسم با این صفحه کلید, پشت میز خیره به صفحه ای نورانی که آزارم می دهدواین مشق جدید وبلاگ نویسی واینکه شاید کسی خواننده حرفهایم باشد.زندگی به نیمه نزدیک است و" چقدر زود دیر شد" برای دوباره نوشتن آنهم در این دنیای مجازی مطلق.این نان رادوست عزیزم محسن در دامنم نهاد و خواست از خود گردگیری کنم وشاید بشود غبارها را روفت. چقدر دلم بوی نم کاغذ وگلدان شمعدانی می خواهد ....... همین

پی نوشت:

این مطلب را سلها پیش نوشته ام ،فردا دهم آذرماه است ویکسال می شود که من در اینجا می نویسم . شادمانم که دوستان خوبی اینجا یافتم ، آنهایی که با لطف حرفهای مرا خواندند .

از همه صمیمانه سپاسگزاری می کنم وبرایشان سبزی و نشاط آرزو می کنم .

 


 
comment نظرات ()
 
 
فرزانه
نویسنده : حسن عاملی - ساعت ۸:٤۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ آذر ۱۳۸۸
 

 

 

صدای آواز فرزانه که بلند می شد من آن موقع گمان می کردم پرنده ها هم سکوت می کردند و فقط گوش می سپردند به نوایی که سخت دلنواز بود و طنینی حزن آلود داشت .

 

فرزانه پوستی روشن داشت با موهای به رنگ طلا و چشمانی که خوب یادم نمی آید ولی به گمانم آبی بود. دبیرستان می رفت و سوم دبیرستان آن موقع برای ما یعنی خیلی بزرگ . ما هنوز داشتیم "دهقان فداکار " می خواندیم .

 

 

دختر های همسایه همیشه با چادر نماز می آمدند دم در ، آش نذری بردن به هوای دیدنشان لطفی داشت . فرزانه اما چادر نماز نداشت ، موهایش را روی شانه پریشان می کرد ومی آمد دم در .

کوچه ما بن بست نبود . هنوز کفش سنگ بود و ناهموار ، خانه ما روبروی خانه آنها بود . حیاطشان بزرگ بود . حتی بزرگتر از حیاط ما . با یک در چوبی با کلی کنده کاری رویش و یک کلون آهنی سنگین و بزرگ که باید خیلی محکم می کوبیدی تا صدایش را ته حیاط بشنوند .

 

حیاطشان پر بود از درخت و حوضی که بزرگ بودو چند ضلعی و دورش پر از گلدان و همیشه پر از آب ویادم می آید رنگ آبش سبز بود . ته حوض پر بود از جلبگ . کنا ر حوض تختی بود بزرگ ، بعدالظهر ها بساط قلیان به راه بود و زن های همسایه روی همان تخت می نشستند و قلیان تنباکویی  می کشیدند و چایی می خوردند .

حرف هم که کم نبود تا می خواستند می زدند . رنگ آفتاب که می پرید ، همه بلند می شدند

می رفتند تا بساط شام را مهیا کنند.....مردها از راه می رسیدند ، با نان و میوه و  ......خسته

 

 

صدای آواز فرزانه که بلند می شد بجز پرنده ها که سکوت می کردند . کوچه هم پر می شد از صدایش ،  نفرین های "زن آقا " همیشه می آمد....پدرش قدغن کرده بود فرزانه با صدای بلند بخواند ، اما او هر روز بعدالظهر ها لای همان درختهای بلند چنان آوازی می خواند که دلت پر می کشید ، دلت پر می شد پر می کشید به آسمان ، پر می شد از حزن.....کوچه به شوق می آمد .

 

صدای آوازش خیلی ها را شیدا کرده بود . ابراهیم اما شیدا ترین آنها بود . پنجره کوچک زیر شیروانی خانیشان آفتاب را از حیاط پر درخت خانه فرزانه  می گرفت . و من دیده بودم از همان پنجره با سری  چسبیده به میله هایی کوتاه که بی شباهت به دریچه سلولی نبود فقط فرزانه را تماشا می کرد .

 

عشق ها جور دیگری بودند.....جنس دیگری داشتند.....این حکایت اما نقل مجلس خیلی ها در کوچه بود چه حرفها که نمی زدند....

دیپلم که گرفت پدرش فرزانه را داد به پسر عمویش که جوانی تنومندو چاق و چله بود .....عاشق اما سالها ماند و در حسرت فرزانه پشت همان پنجره که میله هایش شبیه زندان بود به صدای آوازی که دیگر نمی آمد دلخوش بود......

 

سنگ قبر ساده اش سیاه است ، رویش نوشته اند جوان ناکام ....من دیده ام آنرا.... . واین اولین آشنایی من بود با عشق..........همین

 


 
comment نظرات ()
 
 
گل گلو
نویسنده : حسن عاملی - ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ آبان ۱۳۸۸
 

کیسه چرمی قهوه ایش را که در می آورد ، اتاق لبالب می شد از بوی توتون که من چقدر دوست داشتم ! بعد چپق سیاهش راتمیز می کرد ، به آرامی . با همان حوصله توتون ها  را بار می زد و بعد آن را با آتش روشن می کرد و با پک های پی در پی حسابی آنرا می گیراند .

 

عمو گل گلو را من همیشه با بوی توتون و شکلات هایش می شناختم  .جیب های بزرگش همیشه یکی چپق و کیسه توتونش بود و دیگری پر از شکلات و خانه هر کس که می رفت بچه ها میهمان شکلات هایش بودند.

حرفهایش همیشه با بیتی شعر یا حکایتی همراه بود. و حرفش را عمیق تر در دل و جان می نشاند . هنری که ما امروز از آن سخت بی بهره ایم .

 

داستان رستم و سهراب رااولین بار او برایم خواند . با صدایی خش دار که هنوز در گوشم زنگ می زند. ومن بعد از عبور این همه سال ، شاهنامه که بخوانم یاد عمو گل گلو برایم ترو تازه می شود . شعر حافظ و حکایتهای سعدی هم حکایت خود را داشتند....

 

پر بود از خاطره ، از خانلر خان و شاپور خان همیشه حرف می زد که از خوانین شمال خراسان بودند...... خودش چیزی نمی گفت ولی از دیگران شنیده بودم حسابی لو لهنگش اب می گرفته آن موقع ها وبرای خودش کیا و بیایی داشته...... نقل ها  می کرد ازخوانین و ساعتها می توانست تو را سرگرم کند با جذابیت گفته هایش .

 

گل گلو را او به بچه ها می گفت . گل گلو همان گل محمدی است . از همانهایی که حیاط  خانه ما هم گلبوته ای بزرگ از آن ، بغل آن حوض سیمانی داشت ....و گلو  همان گلاب است و گل گلو همان گل گلاب گیری..... بچه ها را چون گل می دید  و همه را گل گلو صدا می زد و خودش هم شد عمو گل گلو....

 

این اواخر یکجا بند نبود . به همه سر می زد . دو شبی می ماند و می رفت . با همان کیسه قهوه ای پر از توتونش و جیبهای پر از شکلاتش.... چند وقت هم دور حرم یا بقول مشهدی ها دور "بست" جوراب می فروخت . دلش  می خواست کاری بکند . یک کسیه جوراب را پهن می کرد جلویش و چپقش را آتش می زد. ...

 

هیچی نمی فروخت تا شب . دو سه تا جوراب به این و آن می داد و شب بر می گشت . بیشتر با مردم حرف می زد و آنها را تماشا می کرد تا به آنها جورابی بفروشد ....

 

وقتی رفت کسی را سر ارث و میراثش از کسی نرنجاند ....کتاب دعایش به کسی رسید و دیوان حافظش هم از آن کسی دیگر ، با دو سه تا انگشتری که یکی از آنها به مادرم رسید و دیگر هیچ.....

.میراث سینه پر مهرش را برای خو نگه داشت و یادی پر از گل و گلاب برای ما  که آن موقع گل گلو هایش بودیم ......همین


 
comment نظرات ()
 
 
یادش به خیر
نویسنده : حسن عاملی - ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ آبان ۱۳۸۸
 

 

 

روی پرده عریض نقره ای که نوشته می شد "پایان"انگارهمه هیجانت فروکش می کرد . بعد چراغها روشن می شد .

حجم زیادی از نور می پاشید درون چشمانت و تو خیره به پرده نقره ای می ماندی ،چشم در چشم .  از جایت که بلند می شدی صندلی صدایی می کرد و تق ی  بر می گشت سر جایش و تو چقدر نشستن روی این صندلی ها را دوست داشتی ..... ابری از دود در بالای سرت و زمینی پر از پوسته تخمه و فیلتر سیگار زیر پایت  .

 

از لژ بهتر می شد فیلم تماشا کرد و شاید هم این گمان تو بود ویا دوست داشتی صدای آپارات به گوشت برسد . که می رسید . و حجم نوری که از روزنه بالای سرت چونان قیفی بی وقفه بر پرده می تابید ، می پاشید و تو گاهی بر می گشتی و چشم بر آن می دوختی وبه دلت می گفتی آدمها توی همین ذارت هستند و آن موقع تو چیزی از عالم ذر هم نمی دانستی ....نوری آبی ، ملایم و آخر فیلم همیشه بالا می پریدی تا دستت را جلوی نور بگیری ، انگشتانت را روی پرده

می دیدی هیجانت دوباره به اوج می رسید .

 

جمعه ها برنامه همین بود . جور کردن پنج تومان پول . و راه افتادن به طرف ایستگاه . اتوبوس که می رسید سوار  می شدی . از آنهایی که همیشه قرمز بود ، رویشان هم تی بی تی نوشته شده بود . پشتشان هم خم بود . قوس داشت. منحنی داشت .....جاده آسفات بود و پر از دست انداز . تا شهر چیزی کمتر از نیم ساعت راه بود .

رفتن را می شد مثل یک آقا نشست و یک تومان کرایه ماشین را هم داد . روی صندلی، آن هم جلوی جلو . چشم از جاده بر نمی داشتی . با پیچهای جاده تو هم می پیچیدی . انگار غربیلک فرمان دست خودت بود .

 

شهر که می رسیدی ماشین گاراژ همیشگی نگه می داشت . همانی که پر بود از بوی گازوئیل و روغن با چاله های فراوان و دری بزرگ و آهنی که تو هیچ یادت نمی آید بسته شدن آن را دیده باشی . تا سینما باید پیاده می رفتی . باید حساب پولت را می داشتی . شهر خیلی بزرگ نبود . سینما کوروش بغل رودخانه بود. نزدیک ظهر بود .فیلم دیدن با شکم پر لذتش صد چندان بود . اصلا" باید چیزی می خوردی و آن هم باید حتما" ساندویچ می بود ....ساندویچ جزءلاینفک سینما بود. مثل مایه برای نان ...".مثل آب برای شکلات"

 

ساندویچ هایی کوچک که همیشه با نان اضافی سفارش می دادی و یک کاناداری خنک هم رویش . بلیط می خریدی و یک بسته تخمه دو آتشه از نوع سیاه که چاق بودند و پر مغز با پوست نازک والبته شور . بساط سینما با همین چیزها جور بود ......پنج تومان هم کفاف همین چیز ها را می داد و بس .

 

 

بعدالظهر آخرین اتوبوس را سوار می شدی برای برگشت . صندلی های خالی زیاد بود ، و تو اما نمی نشستی  دستت را از میله وسط اتوبوس می گرفتی و ایستاده ، باز با تکان های ماشین تکان می خوردی . شاگرد راننده پولی بابت کرایه از تو طلب نمی کرد . این رسم بود آن  وقتها در شهر ما . وقتی صندلی خالی هست و تو سر پا ایستاده ای یعنی پول کرایه نداری ......".رسم خوشایندی" بود مثل خیلی رسم های آن موقع .

 

تا می رسیدی یک بار دیگر فیلمی را که دیده بودی در رویا هایت مرور می کردی.... اینبار قهرمانش خودت بودی . یاد" سینما پارادیزو" می افتی . آپاراتچی سینما کوروش اما هیچ شباهتی به" آلفردو" نداشت .وخودت مگر شباهتی  به "سالواتوره " داری؟......همین

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
ستاره
نویسنده : حسن عاملی - ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ آبان ۱۳۸۸
 

هرمان هسه کتابی دارد به نام دمیان . حکایت پسری که بی خودی خود را در وجود دیگری جستجو می کند .تو گویی می خواهد از خود رها شود. در وادی گشتن هایش دوستی می یابد دمیان نام که سخت شیفته اش می گردد.

یک جور سیر و سلوک عارفانه است این کتاب . از آنهایی که مزه اش تا دیر زمانی زیر دندانت می ماند . وترا با خود بالا می برد . درگیرت می کند .هرمان هسه این طور است . سیذارتا هم همین حلاوت را دارد.. ...دمیان مادری دارد زیبا . زنی عجیب با آموزه هایی شگرف که تاثیری عمیق بر این پسر می گذارد.....او عاشق و دیوانه زن زیبا میگردد .

 

لحظه لحظه زندگی اش به یاد او و با یاد او می گذرد ........... در آرزوی وصالی دست نیافتنی شاید....زن می فهمد که پسر قدرت ابراز ندارد . داستانی برایش نقل می کند  که   پندی به او بیاموزد : سالها پیش جوانی عاشق ستاره ای شده بود . هر شب خیره به آسمان بود و راز دل با آن ستاره می گفت . روزی به با لای بلند ترین قله رفت و از آن بالا پرید تا مگر ستاره ای را که عاشقا نه دوست می داشت در آغوش بگیرد .اما نتوانست به ته دره افتاد و مرد....

زن به پسر گفت :می دانی چرا جوان نتوا نست به وصال ستاره اش برسد . چون با تمام وجودش نخواسته بود . باید با همه ذرات وجودت بخواهی و بخواهی و باز هم بخوایی...... همین


 
comment نظرات ()
 
 
دیدن
نویسنده : حسن عاملی - ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸۸
 

 

 

دوستی چندی پیش برای دیدنم آمده بود. بهانه اش دیدن من بود ومن هم مشتاق دیدارش . بعد از رفتن تقاضا یی داشت بی زحمت, که من پذیرفتم و یادآوری اینکه" برای این نیامده بودم" ومن مطمئن به حرفش ، که دوستی جز این نه "می تواند" و نه" باید" باشد .

 

وقتی آمد پرسیدم: ماشینت را کجا گذاشته ای گفت: روبروی آن خانه خوشگل سر کوچه! گفتم: آنجا چرا؟ خنده ای کرد و گفت: بگذار مردم فکر کنند آن خانه من است .

 

چند روز پیش دوستی با تلفن قرار ملاقاتی می گذاشت با کسی ومی گفت:من صبحها دفتر دومم هستم بهتر است بیایی اینجا .....

 

امروز داشتم و بلاگ کسی را می خواندم شعری دیدم که به دلم نشست.داشتم یادداشتی می گذاشتم برایش به این مضمون:"سلام شعر زیبایی است". ننوشتم شعر زیبایی بود.

یعنی اینکه من این شعر را قبل از این خوانده بودم .یعنی می خواستم خودم را جوری دیگر نشان بدهم, یعنی من هم این را می دانستم تو فقط یادآوری کردی, یعنی  یک نمایش و نشان دادن چهره دیگری از خودم, نه آنچه هستم.نمی دانم, چرا ما از"آنی" که هستیم .گریزانیم.

چرا دوست داریم "آنی" که نیستیم به چشم بیاییم .به دوستی می گفتم: ببین خدا برای آنکه دیده شود انسان را آفرید. و چون ما مخلوق آن خالقیم چیز های زیادی از او به ارث برده ایم و شاید شوق به دیده شدن هم یکی از آ نها  باشد.

دوست داریم دیده شویم و متفاوت هم دیده شویم.آیا این هم یکی از ثمرات خلیفه خدا بودن بر روی زمین است؟

کاش کمی دربند "دیدن" بودیم, تا" دیده شدن". کاش بنده" دیده شدن" نبودیم که خواجه عبدالله می فرماید:"بنده آنی که در بند آنی"......همین


 
comment نظرات ()
 
 
ساز خاموش
نویسنده : حسن عاملی - ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸۸
 

 

 

پیرمردی بود ساده . اندکی خمیده که شاید اصلا " به چشم نمی آمد . با ریشی سفید از گذر زمان . چشمهایش اما  سخت می در خشید با آرامشی عجیب .

کیسه ای دستش بود پلاستیکی از آنهایی که فروشگاهها تبلیغاتشان را رویش
می کنند . خوب به خاطر دارم ، عکسی بود از برج ایفل با رنگی چشم نواز و نوشته ای زیر آن  به زبان فرانسه.

 کیسه پلاستیکی گویی هیچ سنخیتی با پیر مرد نداشت . بیگانه وار با خود می برد آن را . گفتم : حاجی این کیسه  پلاستیکی خوشگل از کجا ؟ لبخندی زد و گفت : پاریس بودم ، خرید کردم توی این کیسه ها گذاشتند . خنده ام گرفت  فکر کردم دارد شوخی می کند با من . اما چنان سادگی و صداقتی در کلامش بود که من ماندم .

خودش را که معرفی کرد . عرق شرم بر پیشانی من نشست . دیدم حاج قربان سلیمانی است . صورتش را بوسیدم  که دستش را مجال ندا د . و چقدر حرف زد برایم و بعد رفت . واین اولین دیدار من بود با حاج قربان .

تازه از پاریس برگشته بود . جشنواره آوینیون ، تئاتر شاتله ، همانجایی که میزبان او و سازش بود . نیم ساعت زمان اجرای برنامه اش در حیرت بی حد و حصر تماشا گران دو ساعت به درازا کشیده بود .

فردای آنروز لیبراسیون عکسش را پشت جلدش زده بود . " مردی که درهای بهشت را به روی غرب گشود" و حالا درهای بهشت گشوده به انتظار خود او است .

مردی که با تارش زندگی می کرد . زندگی را با تارش می نواخت . سحری در سر پنجه هایش بود . وچه خوب " نوایی " و " طرقی " را می نواخت .

هوای سرد و غم گرفته بهمن ماه شمال خراسان روزهای بی او بودن را تجربه می کند . علی آباد روستایی بود که او در آن بدنیا آمد ، زیست ، و از دنیا رفت واینک ساز خاموشش آویخته بر دیوار است ......همین 


 
comment نظرات ()
 
 
عمر
نویسنده : حسن عاملی - ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ مهر ۱۳۸۸
 

 

کودکی  به دنیا می آید . کودکی می کند و جوانی. به میانسالی می رسد . بعد زمستان عمر فرا می رسد . بهاری به زمستانی واین فاصله عمر است .

دوستی چند وقت پیش آرزوی هزار سال عمر می کرد . گفتم : عجب حو صله ای داری .

داشتم فکر می کردم خیلی زیاد است و صد سالش هم زیاد است یعنی مرگ آور است تا چه رسد به هزار سال ، بعد رسیدم به اینکه شاید بر می گردد به فطرت آدمی این عمر جاودان ، آب حیات ، اکسیر جوانی و بودن ها ، تا وقتی هست و می شود بود . چقدر سخت می نویسم امشب ....

 

زنجیر هایی هست در زندگی که احساس بودن را و بیشتر بودن را محکم می کند . عشق به زن، عشق به مرد ، به بچه ، به پول ،عشق به شهرت و  به جلوه گری ، زنجیر هایی هستند که تعلق ایجاد می کنند . سخت می شود دل کند از آنها " چشم می اندازیم و دل می بازیم " و نمی توانیم که "بگذاریم و بگذریم " و نمی خواهیم باور کنیم که " دیر یا زود باید گذاشت و گذشت " .

 

 

جایی خواندم که " بی تکلف می توان ساده زیست و بی تعلق می توان ساده مرد " . که  نه  بی تکلف زیستن را می توانیم و نه بی تعلق مردن را . زندگی یمان همان حجم قار قار کلاغ را می ماند که حجم زیادی دارد اما به قول سهراب خاصیت آن بس اندک است . نوشتن جان کندی بود امشب....

 

چند سال پیش بر حاشیه هدیه ای به دوستی عزیز نوشتم : در کتاب زندگی حاشیه ای خواندنی باشیم  تا سطری ملال آور  . که نمی دانم از کیست این جمله ، شاید پیکاسو گفته باشد .

 

سطر های ملال آور ، حجمی را سیاه می کنند ، فضایی را اشغال می کنند که فقط آنها ورق می زنیم طعم حاشیه های خواندی اما  ، تا ابدیت ماندگارند ..............همین

 


 
comment نظرات ()