آساک

 
بوی برف
نویسنده : حسن عاملی - ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳٩٢/٩/۳٠
 

 

فردا زمستان است...پائیز در حال گذر و بوی برف بیشتر به مشام می رسد. این روزهای آخر فصل برگ ریزان، نه خلوتی پیدا می شود برای نوشتن چند خطی و نه بهانه ای برای دست به قلم بردن....بهانه کردن بی بها نگی هم چیزی است که گاهی دچار آن می شوم....واین روزها سخت تر....چند کتاب خواندم این چند روز که مرا لبریز کرد از شوق...."جمیله" از چنگیز آتیماتف...یک "مربای شیرین " بود.

امشب هم یلدا است.یلدایتان خوش....عمرتان دراز و پاینده باشید.....همین


 
 
آقای تاریخ
نویسنده : حسن عاملی - ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٢/۸/۱٤
 

 

کلاسمان آخر سالن مدرسه بود .درش درست بغل پله ها باز می شد.کلاس بزرگ بود و سه ردیف نیمکت فلزی و روی هر نیمکت هم سه نفر می نشستیم....ومن همیشه جایم آخر کلاس و درست کنار دیوار بود. زمستان ها بخاری نفتی سیاهی گرما بخش کلاس بود.....همه جا را گرم نمی کرد.......آخر کلاس نوک پاها یت یخ می زد....زنگ تفریح بود که همه جمع می شدیم دور بخاری وبعضی ها هم نان روی بخاری گرم می کردند.....لقمه های نان داغ که کمی هم می سوخت چه حلاوتی داشت.....بوی نان کلاس را لبریز می کرد .

 

آقای تاریخ هم داشتیم....خیلی وقتها معلم ها را همینجور صدا می زدیم....آقای ریاضی...آقای علوم...آقای ورزش ......آقای  تاریخ اما قدی داشت بلند....گندمگون بود...همان که بین سیاهی و سفیدی است.....همیشه این گندمگون را دوست داشته ام......نه سیاه ، نه سفید.

 

خاکستری و قهوه ای می پوشید....کت و شلواری تمیز و اتوکشیده با موهایی کم پشت به رنگ همان کت و شلوار خاکستری اش....ابروانش اما پر پشت بود وریش و سیبلی که همیشه تراشیده بود و یک ساعت طلایی، از آنهایی که دکمه ای داشت که با فشار زمان رانشان می داد.

زمان با او بودن و کلاس او اما سرشار بود از شوق یاد گرفتن....برای من که تشنه یادگیری و خواندن بودم تشنه حرفهای نو....واو عجیب تکرار نمی شد.....واین تعریف جذابیت است....نامکرر....غیر تکراری و اوبود .

 

درس تاریخ سرشار بود از قصه و داستان و قصه هایی که خودش چاشنی آنها می کرد،حجم لذت را برای من چند برابر می کرد....خنده اش را کمتر سرکلاس دیده بودیم....چینی داشت بر پیشانی که تو را مجبور می کرد هیبتش را با احترام و اندکی ترس بپذیری.....من از مبصر بودن بدم می آمد....سر کلاس تاریخ اما مبصر اختصاصی معلم تاریخ بودم....سوم راهنمایی چند سالی می شد که دیگر بچه ها از روی کتاب فارسی مشق نمی نوشتند.....این مشق ننوشتن حسی از بزرگی می داد به ما....واین حس بزرگی و بزرگ شدن در من به طرز شگفتی بیشتر بود.

 

آقای تاریخ اما مشق می داد....مشق جریمه....درس بلد نبودی باید جریمه می نوشتی......از روی اشکانیان شش بار....از ساسانیان پنج بار.....وهیبتش چنان بود که کسی را یارای ننوشتن نبود.....آن سال زمستان اما هوا عجیب سرد بود ...حیاط مدرسه پر از برف.....ومن به روشنی کلاغ ها را یادم می آید که روی درختها وسیمهای برق نشسته بودند.....قارقارشان یادم می آید به وضوح. ...دو هفته پیش تاریخ پرسیده بود از من و جریمه داده بود....ومن با اعتماد به نفس ننوشته بودم.....چشم پوشی کرد و گفت هفته بعد بیاور....چیزی که برای هیچ کس قابل قبول نبود...باورش سخت دشواربود که او با دانش آموزی چنین برخوردی همراه با گذشت داشته باشد.

 

آن روز برفی و پرکلاغ، همان هفته دوم بود....ومن باز جریمه را ننوشته بودم.....معلم تاریخ که وارد کلاس شد همه از جایشان بلند شدند....با "برپا" گفتن من....رفتم بنشینم سر جایم ...صدایش انگار مرا منجمد کرد.....کلاس در سکوتی  بودآمیخته  به ترس گویی دم مکرده بود.....گفت جریمه هایت را بیاور....سرم پایین بود.....با لرزی آشکارا در صدایم گفتم.....ننوشته ام.گفت:برو بیرون کلاس....یک نفر دیگر هم بود که جریمه هفته پیش را ننوشته بود.آمد کنار من توی سالن ایستاد.

 

در کلاس باز بود.صدای نفس بچه ها هم نمی آمد.تنبیه های او زبان زد بود.....آن سالها تنبیه کردن جزیی از کار معلمها بود.... یاد این شعر می افتم :"چوب معلم ار بود زمزمه محبتی.....جمعه به مکتب آورد طفل گریز پای را"....یکی از بچه ها را فرستاد دنبال شیلنگ....شیلنگ پر از یخ بود .همکلاسی من داشت می لرزید.اول به او گفت دستت را بگیر و اودر میان هق هق گریه و التماس....اولین ضربه که  به کف دستش خورد ، هر امام و امام زاده و پیغمبر بود را به کمک خواست و بعد......."غلط"خورد.......وباهمان یک ضربه روانه کلاس شد و....خلاص.

 

راست در چشمان من نگاه می کرد.بغض بود وحیرت در نگاهش ومن گاهی چشم در چشم می شدم با نگاهش ولی  به سرعت نگاهم را می دزدیدم.....دستهایم را از طرفین بالا بردم واو شروع کرد به فرو د آوردن شیلنگ بر کف دستان من....شاید هر دست را بیست تایی زد.دیگر هیچی حس نمی کردم.....از رو نرفته بود....شاید دلش می خواست با اولین ضربه می گفتم...ببخشید....اما من نگفتم....یادم می آید آخ هم نگفتم.....فقط نگاهم را از نگاهش نمی دزدیدم....صاف در چشمان خیره شده بودم.... طاقتم که تمام شد ، تنها کاری که کردم از پله های بغل کلاس دویدم بطرف طبقه بالا....با وساطت معلم هنرمان بخشیده شدم....درهای تمام کلاس ها نیمه باز بود....همه داشتند سرک می کشیدند.....وارد کلاس که شدم ، انگار فاتح جنگی بزرگ بودم.....فاتحی که حریف را از میدان بدر کرده بود.  واین تواما" بود با حسی از غم،برای آزردن کسی که دوستش داشتم....

 

تا بیش از یک هفته نه می توانستم بنویسم و نه با کف دستم کاری بکنم....سیاه سیاه شده بود....باد کرده بود اما وقتی فکر می کردم می دیدم یک ذره حس تنفر نسبت به آقای تاریخ ندارم....فقط دیگر ترسی از او نداشتم و شدت علاقه ام به او بیشتر شده بود..... چشمانش اما دیگر تاب نگاه طولانی نداشت..زیاد نگاهم نمی کرد......پرهیز را در نگاهش می دیدم.......سالها از آن موقع می گذرد و خاطره تکرار نشدنی کلاسهای تاریخ در روح وجانم مانده است.....دلم سخت تنگ دیدارش شده است....امسال باید برای دیدنش بروم.....پیدا کردن یک معلم بازنشسته تاریخ در شهر کوچک ما چندان هم سخت نیست .....همین

 

 


 
 
Jordan
نویسنده : حسن عاملی - ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٢/٧/۱
 

 

    هوا خنک بود. بادی که می وزید می پیچید لای موهای بلوند زن....صورتش سرخ بود و آرام،بی صدا گریه می کرد .سر جردن از لای پتوی آبی بیرون بود . چقدر سرش کوچک بود....چشمانش بسته بود....زن گاهی صورت جردن را با موهای سیاه و سفید که عجیب چروکیده شده بود به صورتش می چسباند ....هق هق گریه اش بلند تر در باد می پیچید .....موهای جردن خیس شده بود از ارتکاب گریه زن و بارش اشک بی امانش . صندلی چرخدار روی تراس چوبی تکان می خورد از لرزش های بغض آلود زن .

مرد اما بغض کرده بود....صورت شرقی و جو گندمی اش درهم گره خورده بود....گویی تاب ایستادن نداشت..اما نمی نشست....زن سر بلند می کند در چشمان خسته مرد نگاه ....با بغض می پرسد.....واقعا" مرده است؟ تو گویی هر دو باور ندارند....مرد برای چندمین بار دستش را می گذارد کنار شقیقه جردن ،حرکتی نیست ، بدنش سرد شده است .....صندلی چرخدار از لرزش های بغض آلود زن تکان می خورد .

زن خود را سرزنش می کند امروز خانه نبود...وقتی برگشت جسد بی جان جردن کف اطاق افتاده بود....سراسیمه به مرد زنگ زده بود.....بریده بریده ...هق هق کنان داستان را تعریف کرد . مرد آمده بود خانه...به سرعت . و حالا هردو روی سکوی چوبی جلوی خانه به جسد گربه ای نگاه می کردند که قریب دوازده سال با آنها بود....واین یک سال و نیم آخر همدم زن شده بود که شبها روی صندلی چرخدار به خواب می رفت .

حوله سفید روی دسته مبل سیاه چرمی هنوز بوی تن جردن را می داد و پر بود از موهای سیاه و سفیدش . زن شبها بغل همین مبل می خوابید.

 

سه ماهی می شد که حال جردن بد شده بود....دکتر آمپولی تجویز کرده بود که خلاص شود....سرطان داشت.مرد اما دلش نیامد.....جردن را آورد خانه و حالش کم کم بهتر شد......این یکی دو هفته آخر حالش بد و بدتر شده بود....غذا هم نمی توانست بخورد....مرد هر روز تا می آمد لباس در نیاورده با سرنگ به دهانش شیر و مایعات می ریخت .....دو روز آخر دهانش حتی باز نمی شد.

هوا خنک بود....باران هم نم نم داشت می بارید....تنگ غروب که می گویند را، من آن بعدالظهر دیدم....با چشمم و دلم این تنگنای غروب را لمس کردم .یک مرد و یک زن ،دلمرده از مردن یک گربه....وبغض هردو تنگنای غروب را برای من تنگ تر کرد ......پشت حیاط قبری کنده شد.....زن خواسته بود روی جسد جردن خاک ریخته نشود . مرد چند تکه چوب پیدا کرد....روی جسد را با چوب پوشاند.....بغض مرد در حال ترکیدن بود....توان خاک ریختن نداشت.....من مرتکب خاک ریختن شدم....گودال پر شد از خاک ...رویش را کمی آب ریختیم.....

باد می وزید هنوز....غروبی سخت دلگیر بود.....دلم گرفت.....روی زمین وا رفتم....سیگاری گیراندم....باد دودش را پراکند ومن صدای تکان صندلی چرخدار زن را از روی تراس چوبی هنوز می شنیدم.....همین