سید رضا حالا شده بود.....حاج سید رضا ، با پیشوند همیشگی آقا...حاج آقا سید رضا....جمعیت پشت سر حاجی لمبر می خورد.......موسی جلوتراز همه چاوشی می خواند....صدایش رسا و گیرا بود.....حجمی داشت صدایش که دلنشین بود.....سوزی داشت که بند بند دلت رامی سوزاند.................بوی اسپند و کندر در کوچه پر شده بود . همه جمع بودند جلوی خانه حاجی......حاج خانم هم سرخ وسفید مثل ملائکه های بهشتی ، مستور در چادر مشکی ....ایستاده بود کنار دست حاج آقا .
در بزرگ آهنی حیاط از صبح چهار طاق بود .....کنده های چوب توی اجاق همیشگی کنج حیاط هنوز خوب گر نگرفته بودند.....بد می سوختند.....اجاقی که اگر پای دل سنگهای سیاهش می نشستی هزار خاطره داشتند برای نقل کردن ......... عروسی ها....عزاها.......ولیمه ها.........بوی دود و اسپند ، صدای صلوات های پی در پی ، حاج آقا را جلوتر از همه راند توی میهمانخانه بزرگ ..... . زنها دنبال جاجیه خانم چپیدند طنابی سمت راست..... در میان بند را باز کرده بودند......میهمانخانه پوشیده بود از فرشهای دست باف ، همه را روی هم انداخته بودند . دورتا دور اتاق پر بود از طاقچه ........یک ردیف پائین و یک متری بالاتر یک ردیف دیگر........ .....همه جا برق می زد......تمیز بود.......اول از همه حاج آقا امر کرد از توی بار و بندیلش یک تابلو فرش را در بیاورند ......عکس خانه خدا رویش بود.....یکی دو نفر حاضر به یراق با میخ و چکش تابلو را چسباندند سینه کش دیوار.....درست روبروی در ورودی .
حاج آقا سید رضا دستکش سفید به دست داشت ....مردم می آمدند و دست حاجی را ماچ می کردند.......صندلی فلزی آبی رنگ را هم گذاشته بودند درست زیر تابلو فرش کعبه.......حاجی لمیده بود روی آن.......همان صندلی که حاج شیخ نجفی شبهای جمعه روی آن جلوس می کرد و با صدای بم و مردانه اشکی از حاجی و اهل خانه در می آورد .......شیخ نجفی هنوز نیامده بود دیدن حاج آقا......
حاجی چانه اش گرم شده بود......داشت سعی بین صفا و مروه را تعریف می کرد.......بعد گریزی زد به صحرای عرفات......رمی جمره را هم گفت ، از اندازه سنگها هم گفت .......روز قربانی را با بغضی تعریف کرد.....همه چشم دوخته بودند به دهان حاج آقا........در نگاه بعضی حسرت دیدن......آرزوی رفتن........موج می زد .
حاج رضا این نگاه ها را می خواند......دست دلش نمی رفت تعریف نکند ....از نگاه بعضی هم تواممان خجل بود.......همه کسانی که آنجا ، دورتادور اتاق روی پتوهای ملافه شده سفید نشسته بودند را موقع طواف ، نماز خواندن ها......یاد کرده بود احساس دین می کرد که همه را به یاد بیاورد.......تیر دعا را به نیت تک تک آدمهایی که می شناخت رها کرده بود......دلش گرم بود که.... "کزان میانه یکی کارگر شود ".......
مهمان ها سیر وپر خورده ، دم در با بدرقه حاجی در حال رفتن بودند......حاجی بی تاب خلوتی بود با خودش....انگار می خواست یک گوشه دنج ساعتی بنشیند و به حساب کتاب خودش برسد.......دخل و خرجش را در بیاورد.....سود و زیان حساب کند .......در اطاق میهمانخانه را می بندد .....خلوتش را پیدا می کند.....قوطی سیگار "هما"ی پنجاه تایش را در می آورد.....یکی را می گیراند......دودش را در سینه حبس می کند .....
باخودش می گوید...شصت سال چقدر زود گذشت......دستی بر سر بی مویش می کشد......پکی دیگر به سیگارش می زند .....احساس رها بودن می کند........انگاری باری را به زمین گذاشته.....حاج سید رضا با چهار دهانه مغازه ویک کاروانسرای بزرگ هر سال مستطیع بود که برود حج...." کسى که جسمش سالم باشد و راهش باز و توشه و مرکب داشته باشد، مستطیعحجّ خواهد بود."......بیشتر از اینها داشت.........پول حج را صرف دلش می کرد........امسال عهد کرده بود دل اکرم سادات را خوش کند........ و کرده بود.....حاج خانم بیشتر از سنگهای سیاه اجاق قدیمی گوشه حیاط می دانست که دل حاجی ،دلخوش شادی نگاه دیگران بود......همین
در این روزها که بسیار گرفتارم و چیزی نمی توانم بنویسم ....نیتی کردم.....حافظ را گشودم....به من می گوید :
ومن سخت در عجبم از این شعر خواجه که همیشه آن را بسیار دوست داشته ام.....به قول حسین.....گویی حافظ فکرت را خوانده است....و این بار هم باز فکرم را خواند....واین یعنی حکایت همان "قند مکرر".......همین
اینجا در آستانه ریزش خودم ، زیر این درخت خشکیده سیب با صمغ های خشکیده بر تنش ایستاده ام....صمغ ها چونان زخمی بر تن بیماری می مانند ....ترک خورده اند...من احساس درد می کنم......رودخانه در حال حرکت است ، آرام..... فکر آب تنی کردن تنم را مور مور می کند...می لرزاند.......من طوفانی بودن این رودخانه را هم دیده ام.....راه را بر می گردم . هوا دارد تاریک می شود...
در چوبی ناله ای می کند...بر پاشنه می چرخد ، سر را خم می کنم و از یک لنگه در وارد می شوم....دالان بلند را که می پیچم...بوی یک دنیا خاطره مستم می کند...."عطر صد خاطره " می پیچد...."باغ صد خاطره" می خندد....این خانه ، این کوچه ، مرا یاد "کوچه " ی فریدون مشیری می اندازد....
نفت بود....بخاری نفتی هم بود ، اما ما در کنار ساختمان قدیمی انباری داشتیم که سقف خیلی بلندی داشت و به آن "هیزم خانه" می گفتیم.....نه هیزمی بود و نه اجاقی ولی ما هیزم خانه ای داشتیم که من در آن کارتن های نمناک و پر از کتاب پیدا کردم.....کتاب هایی که شاید باید ده سال بعد آنها را می خواندم ....و چه بسا بیشتر.....
"بوف کور" را نمی دانم چند بار خواندم....."خدای قرن اتم" را هم....چیزی نمی فهمیدم.....هنوز بعضی از آنها را دارم......بوی خاطرات نم گرفته می دهند....هنوز بوی آن نم هیزم خانه را می دهند.
درخت بزرگ توت همان وسط حیاط است...هنوز چترسایه اش بر سر حوض سنگی می ریزد .
افسوس می خورم که تابستان نیست ...سایه ای داشت این درخت.....در این زمستان به دنبال کنجی می گردم که آفتابی بتابد و گرمم کنم .....هوا تاریک شده است .
صدای ناله هایی که کمک می خواستند را به وضوح می شنیدم....خیلی نزدیک بودند . بغضی در گلویم بود که نه بیرون می آمد ونه می شد آن را فروخورد.....من و برادرم بر بلندای همین درخت ، تنگ در آغوش مادرنشسته بودیم.... و در جایی بالاتر، در مکانی امن تر ، پدر ، برادری که از همه کوچکتر بود را با با طنابی بر بلند ای همین درخت توت بسته بود....... و خودش در وسط کارزار بود........سیلی بود دهشتناک ....
باران بی امان می بارید و همه شهر پر بود از آب.....هم هوا هم زمین غضب آلود بر ما می باریدند....کشتی نوحی می خواستند مردم شهر.....وتنها جای امن ما، همین درخت توت بود....کشتی نوح ما شده بود.... نزدیک صبح آسمان امانش بریده شد....شرمش آمد از مردم....دلش که کمی آرام شد و بغضش را که فرو خورد ......مردم شهر میهمان پادگان ها بودند....پشت ماشین ارتشی .... من گرسنه ، خیس و خواب آلوده ....تازه بغضم ترکیده بود....
دستی می کشم بر تن زمخت درخت .....هنوز آنجا ایستاده است ،ستبر و پا
برجا...بویی عجیب آشنا دارد . هوا تاریک تاریک شده است.......دالان را می پیچم ، در چوبی را پشت سرم می بندم ....
یقه کتم را بالا می کشم...سیگاری می گیرانم....."عطر صد خاطره".... "باغ صد خاطره" .....می پیچید ومی خندید.....همین
با حافظ که خلوت می کنی تو گویی پا به دنیایی می گذاری که هر چه در آن سیر می کنی پر است از دید نی های نو و دل انگیز . هر غزل عمارتی است در غایت ظرافت و زیبایی ، دست معماری از غیب ، گویی آن را پرداخته است .
باغی است سخت دلگشا و بوستانی است عجیب تماشایی ، قدم که در آن می نهی ، پای دلت را یارای بیرون آمدن از آن نیست .
دل به هرغزل که می دهی رگه هایی از یک عشق عمیق را در آن می یابی و دل که داده باشی دائما" با رگ و پوستت عشق را احساس می کنی....لمس می کنی.......انگار با معشوق رو به رو و زانو به زانو نشسته ای غزل خواجه نا گریزت می کند.....نا گزیرت می کند......ناگریز از خواندن ....ناگزیر از عشق ورزی....کافی است دل داده باشی....دل از دست رفته باشی ، آن وقت می توانی جزء جزء زیر و بم های عشق را در بیت بیت هر غزل خواجه شیراز بیابی.....و انگار حرف اصلا" مال تو ست.....از دل تو بر می آید و او حرف دل تو را می زند .
گاه یک بیتش چنان شرابی می شود که بیخودت می کند و در این بیخود شدن ها.....دلت می خواهد فریاد بزنی و به همه بگویی چه دیده ای....چه خوانده ای.....و تا کجای دلت لرزیده ......شرابی است گوارا.... حجم هجوم یا هجوم حجم بی کران واژه های ناب که برجان دل و وجودت می ریزد....سرشار و لبریزت می کند....باز هم از عشق .
واین کشف بدیع ...دین نادیدنی ها که شاید به چشم ما نیاید.....این شکار واژه در بزنگاه شور و جذبه....این نقاشی کلام......سحر اعجاز حافظ است.
دیوان حافظی دارم با خطی خوش....همراه همیشگی من است....یادگاری از یک دوست که این روزها سخت دلتنگ دیدنش هستم.....همان کتابی که در آخرین گرمای آغوش مادر که وداعی بود برای حج ، در گوشش زمزمه کردم.....این دیوان حافظ مرا تبرک کن......واو رفت و در آمدنش کتابی داد به من که تا چندی بوی خوش عطر چادر نمازش را می داد......دیوانی که متبرک شده بود......
نیت می کنم....حافظ را باز می کنم .....بیت آخرش این است:
جان نقد محقر است حافظ
از بهر نثار خوش نباشد.
.......و کاش می شد ذوب شد در تک تک واژه های دیوانش و نقد محقر را نثارش کرد..... همین
حاج بابا
گوشی را که بر داشتم پدرم بود . وسط شام خوردن . سلام و احوالپرسی معمول که گذشت ، گوشی را داد به مادرم ...... صدایش را که شنیدم ، سخت گرفته بود .
ارتعاش صدایش مرا همیشه غمگین می کرد و می دانستم هوای دلش بارانی بوده است . اشکهایی که من نمی دیدم ولی عجیب حس می کردم . از پدر بزرگم که پرسیدم ، درهق هقی نجوا گونه گفت : حاج بابا دیگه خوب خوب شد .... و این را من فهمیده بودم . دیشب خوابش را دیده بودم
بغضی در گلویم بود و چشمانم در آستانه اشک .... چقدر سخت گریه ام می گیرد. پیرمرد تمام کرده بود . بار دردی که ماه ها به شانه می کشید را گذاشته بود و آرام گذشته بود . رفته بود به خانه ای که سالها بود برای خود خریده بود ، در دل خاک ، که گذرگاهی است به افلاک......
پدر بزرگم همانی است که خوب لباس می پوشید ، همیشه قهوه ای می پوشید . کاش رنگ لباسی که پوشید و رفت هم می شد قهوه ای باشد ، که می دانم نمی شود . باید سفید باشد حتما" .......
شب قدر چیزی نوشته بودم برایش که اینجا دوباره می آورم ، برای یاد بودش که همیشه در ذهنم جاودان خواهد ماند..... وخودم را تسلا می دهم که " و اگر مرگ نبود دست ما در پی چیزی می گشت ".......
قدر
پدر بزرگم هنوز هم خوش سیما است . با صدایی دلنشین . و چشمانی سخت نافذ . خوش لباس است . رنگ قهوه ای مورد علاقه اش و کفش هایی که همیشه تمیز است . خودش می گوید دوره دوم سربا زی در خدمت نظام بوده است تا توان ایستادن داشت مغازه اش باز بود . چیزی برای فروش نداشت. یا اگر داشت به کار هر کسی نمی آمد. جوانی سپری شده اش را شاید آنجا می جست .
تختی داشت که همیشه روی آن می نشست .پیشش که می رفتم اول عینک سیاه کائوچوئیش را جا بجا می کرد . بعد برایم چای می ریخت. حرف میزد . شعر می خواند . یادم هست یکبار برایم گفت بهشت را به "بهانه" می دهند به "بها" نمی دهند.............امشب یاد آن سالهای دور افتادم گمان می کنم شب های قدر هم یکی از آن "بهانه" ها است ."بهانه"ای برای بودن . برای خوب بودن ...............آداب جویی و تکرار هر روزه مکرراتی که تهی از شوری جذ به دار است "بهایی" است که پر داخت می شود .
گاهی "بهانه"ای از "بهایی"چند ساله فزون تر قرب دارد . این شبها که نه ، هر شب ، هر روز ، هر ساعت می تواند قدر باشد. "قدر" آن را " که بدانی شاید "بهانه"ای پر "بها" بیابی و هر لحظه ات را "قدر" بدانی........"قدر" "بهانه"ای بر"بهایی"........همین
پی نوشت:این نوشته خیلی وقت پیش نوشته شده بود.شاید بعضی از دوستان آن را خوانده باشند.
می گوید :
از کجای این نا گفته ها شروع کنم که می خواهم اغاز نامه ی خودم باشد به خودم . انگار هرچیز مربوط به گذشته است دوست داشتنی تر است به قول دوست عزیزی من دوست دارم عطیقه جمع کنم و پدر بزرگ هم این را می دانست . روزی که مادر بزرگ در روزهای اخر نوروز رفت . بی سابقه بود صدایم کرد تا با هم برویم به مغازه اش . جای همه چیز را نشانم داد. سختم بود از بار این همه مسئولیت که رازهایش را می گوید و اشک هم نمی ریزد مثل من که هی اشک می ریزم . صندوق قدیمی بزرگش را نشانم داد گفت برش دار می دانست من عطیقه جمع می کنم . توی این همه درد دلش می خواست دلم را بدست بیاورد . یاد رازهای پدر می افتم یاد دردهای بودنش و نبودنش . حالا بیشتر از همیشه دلم برای خودم تنگ می شود شاید خودم هم عطیقه شده ام دلم می خواهد پستچی برایم نامه بیاورد اما مدتهاست که آدرسم را گم کرده اند من جایی نیستم هیچ جا حتی لابلای سطوری که می نویسم سانسور می شوم . لابلای بودنهایم سانسور می شوم . گاهی دلم می خواهد کمی خودخواهی کنم چرا نمی شود ؟
می گویم:
گاهی دلم تنگ می شود برای خودم...به دلم می گویم ، می خواهم برایت نامه ای بنویسم......گاهی این کار را کرده ام.....هیجان باز کردن یک نامه ناخوانده.....از دست پستچی ، هنوز مرا مرتعش می کند ......"پاییز در نیویورک" اسم فیلمی است که "ریچار گیر" و "وینونا رایدر" در آن بازی می کنند....حکایت جمع کردن عتیقه مال این فیلم است .....روزی به دوستی گفتم : این روزها همه دنبال عتیقه هستند.......تو هم بد جور عتیقه شده ای......
می گوید :
از بس سانسور شده ام آدرسم راپستچی ها گم کرده اند . نامه هایم به کدام آدرس می روند . به جای آنکه دنبالشان بگردم بر می گردم اینجا پشت این وسیله الکترونیکی که برای خودم نامه ای بنویسم . یک خودنویس تبلیغاتی دارم با یک جوهر سبز هنوز پرش نکرده ام . از وقتی کوچک بودم همیشه می ترسیدم با خودنویس بنویسم . کثیف شود دستم خط بخورد بد خط بشود ... حالا بر سر ترسهایم چه امده . درون صندوق قدیمی پدر بزرگ پنهانشان کرده ام . سرش را که باز می کنم گوش دنیا کر می شود از ناله هایش .خودم دیگر نمی شنوم.
گم می شوم کلافه و به دیوار می خورم دیگر حتی لبخند های قشنگی هم نقاشی نمی کنم که دل اردلان برایشان تنگ شود و بگوید بخند کمی که شاد شویم . دیروز کسی می گفت قیافه می گیری لبخند هم نمی زنی و نمی دانست دست از سر نقاشی ها برداشته ام حالا به تمامی درون شکننده ام را می بینید . شکننده شده ام مثل همه شما که هستید انسانید. حالا دست از سر سانسور که بر می دارم خودم را پیدا نمی کنم . کجای این دنیا تکه تکه هایم را جا گذاشته ام . حق هایم را باخته ام یا جانانه بخشیده ام که دیگر حالا که با خودم تنهایم چیزی پیدا نمی کنم که از ان من باشد .
همه انها که از ان من بود را بخشیده ام چه با سخاوت خودم را باخته ام نه؟
می گویم:
یک بار دوستی به من گفت:من عجیب خودم را سانسور می کنم......من هم همینطور.....خودم را می گویم....این خودسانسوری را کما بیش همه داریم....اما گاهی شاید حرف را باید زد.....یاد حرف "مارال" می افتم به "گل محمد" در "کلیدر".....آنجا که از پشت پرچین ،او گر گرفته فقط تماشا کرد اندام معشوق را که شسته می شد در خنکای آب رودخانه....."گل محمد" هم خودسانسوری کرد آنجا . من دو تا خود نویس دارم.......هر دو هدیه است البته......هر دوی آنها فقط جوهر سبز دارند......رنگ سبز که می دود روی کاغذ سفید ، صد چندان می کند شوقم را برای نوشتن......هنوز دستهایم جوهری می شود.....از ارتکاب پر کردن خودنویس از جوهر سبز...
گم که می شوم دنبا ل "کاروانی با بار لبخند " می گردم....هیچوقت نقاشی بلد نبوده ام بکشم.....تنها چیزی که هنوز می توانم بکشم ، همان خانه ای است که پشت آن کوه است و ،وسط کوهها هم همیشه یک خورشید است...زرد رنگ....خانه هم باید دودکش داشته باشد.....تابستان و زمستان، همیشه دود دودکش بلند است.....این همه توان من است در نقاشی.....گاهی شاید باید دلمان بخواهد کاش "سهراب "بود و روی تنهاییمان نقشه مرغی می کشید...
می گوید:
حالا اگر به سراغم امدی نامه ای برایم بیاوری در بزن شک نکن اگر پشت در صورتی بی لب دیدی خودم هستم به چشمهایم خوب نگاه کن این تنها چیزی است که مانده آن هم یادگاری اجدادم است اما تنها چیزی است که از کودکی همچنان ذلال مانده نه خیانت کرده نه کینه جویی کرده ... هیچ تنها این روزها پرده ای شفاف کشیده شده ...خاک گرفته اند می بینی . چشمهایم خاک گرفته اند منی پف دار و قرمز مال گرد و خام و هوای آلوده است و نکند خاطرت مکدر و دل نگران چشمهایم باشند ...
می گویم :
در شبی که گویی آسمان پر بود از غصه....من به قصه کسی گوش می دادم که چشمانش عجیب بارانی بود....من زلالی رادر آن نهانخانه چشمان به وضوح می دیدم.....ومن که نمی توانم به چشمان نمناک کسی زل بزنم .....گاه بیگاه که نگاهم می افتاد......نه کینه جویی دیدم....نه خیانت......که اصلا" اینها به چشمانش نمی آمدند ......و امروز کسی نگران آن چشمها نیست ......ومن هم نیستم.....که میدانم سرشار هستند از شوق.....از امید
می گوید:
چه خوب می شود حال چشمهایم که خطوط نامه می رسد . امروز کتاب را باز کردم یک شعر دیگر به صفحه اولش اضافه کردم که این روزها هی تکرارش می کنم...
وقت و بی وقت زیر و رو کردن
دلهره های شیرین نه دوای شک تو می شود
نه مسکن پریشانهای من ....
پریشانهای های من این روزها و شبها به هم متصل شده اند .
می گویم:
با دوستی می گفتم....که او خود می دانست و من فقط یاد آوری می کردم......"خسرو و شیرین"را دوست می دارم.....اما حکایت فرهاد وشیرین مرا اذیت می کند.....انگاری دشنه تیزی جامانده در درونت که با هر تکانی می آزارد تورا....معشوق برکجاوه ناز است و عاشق پیاده در پی او روان و بر مقام نیاز....اما "لیلی و مجنون" حکایت دیگری است ، ناز و نیازی نیست هر دو در مقام نیازند...هر دو در مقام نازند .....نامه های آن دو به یکدیگر ،فصلی است عاشقانه....... چشم دلشان روشن می شود با خواندن نامه دیگری...... خواندنش کیفور می کند مرا......و آخرین بیت نامه"مجنون " به "لیلی" این است :
با زخم من ارچه مرهمی نیست
چون تو به سلامتی غمی نیست
می گوید:
دل نازک شده ام اری دل نازک بودن هم این روزها جرمی است که می تواند چندین نفر را با اسلحه ای که فشنگش دل نازکی ام است روبرویم به صف کند می بینی من چه ساده بازی می کنم؟ بروبریم هم قسمتی از من است که هی زبانه می کشد طغیان می کند . آتش می گیرد می سوزد و من ذره ذره از درون فرو می ریزم ...
در نبرد خود با خودم هم بازنده ام ...
تمام شد ترس اولین نفر بودنها و بردنها یک جایی همیشه هست توی دنیا برای زمین خوردن ها . هنوز خوب یاد نگرفته بودم با دوچرخه ام بازی کنم هر روز با زانوهای خونی در خانه را می زدم و مادر گفت اگر فردا باز زمین خوردی حق نداری گریه کنی؟
مادر من خیلی روزها زمین خوردم . خاکی شدم .زانوانم هیج دستهایم هیچ شکسته های قلبم را هم جمع کردم و گریه نکردم .که نبینی ....
نه عاشق شده ام , نه شکست عشقی خورده ام و نه هیچ...
گناه این روزهایم این است که دل نازک شده ام . نه اینکه عادت نداشتم حقم را بگویم . نه اینگه عادت کردم سانسور شوم حالا که تکه هایم را پیدا می کنم مرا نمی شناسید. با اسلحه خودم به خودم شلیک می کنید. می دانید چرا چون من به تمامی خودم بودم . خیلی سخت نبوده مرا بشناسید و حالا ... ضربه هایتان کار ساز است می دانید چرا ؟ چون از خودم بر خودم می بارد . اینگونه است که سخت می شکنم . نه از دردهای بیرون و ضربه های همیشگی زندگی و انچه می گذرد . از این می شکنم که از خودم بر من می بارد.
می گویم:
اعجاز کلام را دوست دارم....کاش کلامم اعجازی داشت....می توانستم حرفی بزنم و دردی از کسی کم کنم....
این نوشته متفاوت است....کلام الکن من لا به لای نوشته های دوستی که همیشه نوشتنش را ستایش می کنم.... کاری سخت بود برای من ....همین
پی نوشت : من یک بار نامه ای نوشته ام به خودم که آن را دوست دارم آن نامه شماره 1 بود و این را شماره 2 گذاشتم....دوستی بسیار عزیز که قلمش را می ستایم ، نامه ای نوشته به خودش که من آن را اینجا آورده ام...... درد دلهایی با خود که می دانم در شرایط سخت نوشته شده اند........ سبز نوشته ها حرفهای من است .
صندلی را می آورم روی بالکن ، زیر پایم آنقدر برگ است که اصلا" کف زمین دیده نمی شود . زردی پاییز را آرام لگد می کنم .....دلم نمی آید...پایم را آرام روی برگها می گذارم.....آن خش خش که همیشه گفته اند را می شنوم.....گاهی دلها هم مثل همین برگها راحت لگد مال می شوند....."به همین سادگی".....کاش دلمان نیاید زردی پاییز را لگد مال کنیم....
این روزهای بارانی که باید هرروز سخت خیس شوم....بی چتر، یله زیر باران بدوم...بشوید مرا باران.... بعد بیایم بنشینم وبنویسم .حسی ندارم برای نوشتن....بی بهانه شده ام به گمانم باز....گاهی دچار می شوم به این بی بهانگی که سخت آزارم می دهد . دردی که دیرگاهی است مبتلایم به آن .
گفتم :دلت برایم تنگ شده بود امروز....خنده اش گرفت....به چشمانم نگاه نمی کرد.... توگویی کاری کرده بود که نمی بایست می کرد....ارتکاب فراموشی.... . گفت : آخه یادم رفته بود...خنده ام گرفته بود به حرفش....می بوسمش در آغوش می گیرمش و با دلم می گویم...مگر می شودیادت برود دلت برای کسی تنگ بشود .....بعضی وقتها دلتنگیمان به اندازه کشیدن سیگاری است .
این روزها دارم "نزار قبانی" می خوانم ...چند سال پیش کسی اورا به من شناساند.....چند شب پیش که قرار بود کسی راببینم ...همان شب بارانی که هوا هم سرد بود و کتم از روی صندلی بر روی زمین افتاده بود....کتاب را خریدم...جایی می گوید:"بدعت آن است..... که از دل ضبط صوت بیرون بیایی....ومتن خود را فی البداهه بخوانی"......اسم کتابش این است..."عشق پشت چراغ قرمز نمی ماند! "
و من آنقدر عشق دیده ام که پشت چراغ قرمز مانده اند......وشاید آنها عشق نبوده اند ...کتم را هنوز نداده ام خشکشویی.......
در بالکن را می بندم . لبریز از پاییز شده ام...باران امان بریده می بارد....سردم شد......سیگارم خیس شد....
امروز داشتم به این بیت فکر می کردم " همه خوش تر آن که مطرب بزند به تار چنگی......من از آن خوشم که چنگی بزنم به تار مویی "......خواندنش مرا لبریز کرد از شوق....چنگی به تار مویی ....شاید.....همین
سلطان ابراهیم هنوز همان وسط است ، با گنبدی و دو تا گلدسته....صحنش دوتا در دارد ، یکی از روبرو و در دیگر آن، پشت امام زاده است ....زیارت که می رفتیم همیشه به عادت و اجبار از در جلو وارد می شدیم ، دم در سلامی می دادیم که بایدحتما" سرو گردن را خم می کردی....مخلص ترها از کمر خم می شدند.......پدرم اما همان سر و گردن را به نشانه خضوع و ادب خم می کرد ومن نیز هم...
وارد که می شدیم همیشه پدرم دست راست گلدسته می ایستاد و فاتحه ای می خواند.....کوچکتر که بودم و تازه حمد و سوره می توانستم بخوانم ، کنارش می ایستادم و برای پدر بزرگی که هرگز نشد ببینمش و من هم اسم او هستم فاتحه ای می خواندم .
پدرم همیشه عادت داشت حمد وسوره را با صدای بلند بخواند و سرش را هم با همان آهنگی که در صدایش بود تکان می داد و چقدر برای من حزن انگیز بود این خواندن فاتحه اش....بلند و بالا کنار من می ایستاد......بلند بلند که می خواند من نمی توانستم تمرکز کنم و اغلب اوقات قاطی می کردم.....بعد وقتی او تمام می کرد و راه می افتادیم....در بین راه ، توی دلم حتما" ادای دین می کردم و حمد و سوره ای برای روح پدر بزرگم می خواندم ....
عصرها که می شد ، آن وقتها از گلدسته های سلطان ابراهیم صدای اذانی می آمد که هنوز که هنوز است وقتی آن را می شنوم مرا بر می گرداند به آن زمان که شاید کمی بیش از هفت سال داشتم....آن اذان را هنوز هم می شنوم و هنوز هم برای من زیباترین و حزین ترین است....موذن زاده....همان که حلاوتی می داد به سفره های افطار، با پیش درآمد "ربنا" ی همیشه ماندگار .....
در همه آن سالهای کودکی ، حکایت گلدسته های سلطان ابراهیم اما، برای من داستان عطش همیشه ماندگار بالا رفتن از آنها را داشت .....آن وقتها همیشه گمان می کردم بالای گلدسته ها بلند ترین جای دنیا است .......نزدیک ابرها است ........ در کوتاهه پای گلدسته ها اما" همیشه خدا" بسته بود .
آن سال یادم می آید ماه رمضان بود......ماه رمضان هر شب مراسمی بود در صحن سلطان ابراهیم.....دعا و وعظ و خطابه .....وما صحن گردی می کردیم بعد از افطار....پای وعظ و خطابه که نمی رفتیم....یکی از همان شبهای صحن گردی....شبی تابستانی بود هوا هم گرم بود.... خوب به یاد دارم....آن در را....دری که همیشه خدا بسته بود......بقول مولانا....باز گردد عاقبت این در ،بلی
عاقبت باز شده بود.....در باز بود . هیجانی داشتم باور نکردنی.....سه نفر شدیم ...من و پسر خاله هایم ...رفتیم داخل....همه سرگرم دعا بودند و صدای بلند گوها گوش فلک را کر کرده بود ....پله ها آجری بودند....مارپیچ و تا دلت بخواهد تاریک ......نصف پله ها را که بالا رفتیم ، دری خروجی بود که می رفت داخل گنبد......عظمتی داشت گنبدش آن موقع به چشم من.....وچقدر کبوترداشت....ومن کسی را می شناسم که عاشق کبوتر های امام رضا است تا زیارت آقا......وآن موقع ما هم گلدسته های آقا سلطان ابراهیم را بیشتر از خودش به گمانم دوست داشتیم .
کبوتر هارا که من خوشتر دارم "کفتر" بگویم ، به سنگ شیطنت کودکانه ای پراندیم ....راه پله های مارپیچ جلوی رویمان بودوتاریکی چقدر حجمش زیاد بود.......صدای نفسهایمان می آمد......قلبم تند تر می زد.......هیجان ایستادن بر آن بلندی کیفورم می کرد .
نفس بریده رسیدیم .....شکوه رسیدن، نفس کشیدن را هم از خاطرمان برده بود .....وخیرگی چشمانی که هرگز از آن بلندی شهر را ندیده بود......انگار بر طاق آسمان تکیه زده بودم.....غرق در هیجانی کودکانه و پیدا کردن جاهایی آشنا از آن بالا و نشان دادن به هم که لختی سر گرممان کرده بود .....
هیجان که فرو می ریزد، تصمیم به بازگشت می گیریم......پله های مارپیج.....تاریکی....به پایین می رسیم ......در را بسته می یابیم و کسی نمی دانست که ما آن بالا بوده ایم و تازه اگر می دانستند هم، حتما" تنبیهی در خور در انتظارمان بود.....رفتن بالای گلدسته ها قدغن بود......و چقدر ما همیشه قدغن ها را دوست داریم.......کتاب قدغن....حرف قدغن......نگاه قدغن.....عشق قدغن و الخ... وما در آن سالهای کودکی بالا رفتن از گلدسته های قدغن را دوست داشتیم.....و دیگر قدغن های امروزمان امتداد همان گلدسته های قدغن است.....
.شادیمان به ترسی بدل شده بود......ساعتی را با دلی پراز بغض، بالا و پایین کردیم......تا شاید در را باز کنند........در باز شد ........نگران نبودنمان شده بودنند....دایی جانم وساطت کرده بود.....از تنبیه جان به در بردیم......حرمت ماه رمضان هم بی تاثیر نبود....یادم می آید پایین که آمدم منتظر کسی نماندم......تا خانه پدر بزرگم فقط دویدم .....شب تاریکی بود......همین
- سورا
- می خواهم بنویسم
- آرسکا(حسین عاملی)
- رها
- خانم پروین پورجوادی
- ناکجاباد
- سایه
- نجوای سکوت
- راز تنهایی
- دریای سبز
- فقط یک طعنه ساده
- در هوای گرگ و میش
- پیجک
- رها تر از بودن
- فارغ از شمارش
- آساک رایانه
- تراوش اندیشه
- شکوفه
- دیباچه
- گروه قوچان
- کتابخانه مجازی
- مولانا
- شاهنامه
- دیکشنری
- اخبار فناوری اطلاعات
- شبکه اجتماعی بهشت من
- باشگاه مدیران و متخصصان
